بار اولی بود که دعای شب بیست و دوم را میخواندم. کلن معاملات رمضانی من خلاصه میشود در سه شب قدر. که تویش مثل اوقات دیگر به این فکر نمیکنم که تا کجای کارم اعتقادست و تا کجایش احترام. اواخرش میرسید به اینجا که:

اسئلک ان ترضینی بما قسمتَ لی.

هی یادم آمد که چقدر تا اینجای کار با این جمله و این رویکرد مشکل داشته ام و خودم را کوبانده ام به در و دیوار که نگویم اسئلک ان ترضینی بما قسمت لی. که دیدم خودم را کشته ام، هزاربار...که نگویم. که نگویم رضیت بما قسمت لی. چه برسد به این که خودم این رضایت را طلب کنم.

بعد دیدم خیلی خسته ام. خیلی خیلی خسته ام. خسته ام از بس که خودم را کوبانده ام به در و دیوار. که جر واجر کرده ام خودم را. برگشتم اول. هی خواندم اسئلک ان ترضینی بما قسمت لی. هی تکرارش کردم. گفتم ظاهرن لست ریزرت* من همین است. ظاهرن.

last resort*

/ 0 نظر / 8 بازدید