سرم را کج کردم تا خوب بتوانم نگاهش کنم. پرسیدم، این درخت انار، همانی که بیرون است، العان چند سالست که هست؟گفت چهل و سه . باز پرسیدم کاشتنش داستان خاصی داشته؟ گفت که نه.

بعدتر بهار بهم خندید که مثلن توقع داشته ای فروزانفر کاشته باشدش؟ بعد دیدم که انگار، آن تو تو های اَبَر سنتیمنتال دلم واقعن همچین توقعی داشته ام. آن تو تو های اَبَر سنتیمنتال دلم واقعن نمی توانست بپذیرد که درخت "انار" همین طور خود به خودی و بی هیچ داستان نوستالژیک من پسندی بتواند رو به روی دانشکده ادبیات عزیز من قد بکشد و برود بالا و انار هم بدهد، تازه. دیدم دلِ اَبَر سنتیمنتال وامانده ی من برای هر بارانی در ادبیات هم به دنبال دلیل و شان نزول می گردد. این که دیگر جای خود دارد. این که دیگر انار است. درخت انار، آخر.

همین طوری ها نمی شود شما جانک ها. همین طوری ها نمی شود. این درخت انار داستان دارد. بی خودی نمی شود. شاید داستانش چیزی باشد مثل همین گل های شمعدانی قرمز توی حیاط، که بعد های بعد، اگر من و آقای رسولی بودیم که هیچ، وگرنه هیچ کس داستان بودنشان را نمی داند.

/ 1 نظر / 13 بازدید
m

ادما قدر اونی رو که دارند نمی دونند...