زیاد پیش می آمد از خودم بپرسم آخرش چه جوری ها تمام می شود. خب، خب. شاید انتظارم نبود آخرش این قدر یبس و بی هوده و بی مزه باشد. اما انگار که بود. انگار که هست. می چرخم و هی صدا پیچیده می شود (مردم اگر این تن ساسیستی...)...

برمی گردم عقب. بر می گردم عقب و می گویم مگر می شود آخرش این قدر یبس بوده باشد. دوباره می چرخم و ( جز که یکی جانور او چیستی؟). نه. واقعن. واقعن جز که یکی جانور هیچ نبودم.

هنوز می چرخم. این قدر یبس و بی هوده که نمی شود. به هر حال آخر هر چیز باید یک خاطره ای هم داشته باشد. باید یک جور هایی خاص باشد. باید یک جور هایی یاد آدم بماند. من چرخ می زنم و روی برگه ام نوشته ( مرا از جهنم چه پرواستی؟)...

پروا از جهنم؟ حاشا. با این همه یبسی و بی مزگی و بی هوده گی مگر می شود پروا داشت؟ پروا که نه. زنجیدن هم دیگر نه. خوبست که بالاخره می شود نقطه ی آخر را گذاشت و رفت سر خط. بالاخره این هم برای خودش....خب برای خودش، خب. بع له. برای خودش عمری بود. که رفت. که گذشت. اما آخرش این قدر یبس و بی هوده.

روی برگه ام نوشته ( مرا از جهنم چه پرواستی؟ )  چرخ می خورم و چرخ می خورم و باقی اش روزی هزار بار پیچیده می شود توی سرم، توی گوشم، جلوی چشم هام:

جهنم اگر هست اینجاستی.

/ 1 نظر / 16 بازدید
نیمه جدی

اونقدر تو لفافه و لحاف پیچ می کنی نوشته هاتو که من واقعن نمی فهممشون . یعنی به گمونم اونقدر شخصین که دلت نمیخواد خیلی پابلیک بشن. در هر حال شوکاجان خواستم بگم یه خاله ای داری که از سال 87 ( راستی آبان 87 یادت هست؟) تا امروز که نمیدونم بیست و چندم بهمن این 93 بی پیره ، خیلی وقتا به یادت بوده و اگر نذاری به حسابی سانتی مانتالیسمش کلی هم برات آرزوهای رنگی و شاد داشته . همین. [قلب]