یکبار درست یادم نیست، اصغر آبگرمکن بود یا حبیب که برگشت سر کلاس گفت هر شخصیتی یکی از زمانهای افعاله. یا یک همچین چیزی. بعد من همانموقع فکر کردم که عجب ( ماضی استمراری) ای هستم من.امروز یکهو دیدم تو ماضی مجهولی. خوشحال شدم که زمانت را شناختم. نتوانستم ننویسم.

/ 0 نظر / 15 بازدید