والا نمی دانم. پُر وقتی نمی گذرد که به مراقب زیبایی گفتم تیغ بردارد و هرجا موهای شبه طلایی می بیند بزند بیندازد زمین. مراقب زیبایی گفت آن موقع فقط موهایی که توی این سه ماه درآمده می ماند ها. من هم گفتم اصلن که چه بهتر. خانوم مراقب زیبایی از این شبه تیغ/ قیچی/ شانه طورها را برداشت و موهای شبه طلایی مرا زد و انداخت زمین و من نفس راحت کشیدم که آخیش. 

پُری وقت نگذشته بود. پس حال من بایستی خوب می بوده باشد یحتمل. خصوصن این بار. این بار که دیگر علنن مو ندارم. به معاینه جلوی آینه که می ایستم می بینم که موهایم پتانسیل این را هم دارد که از کناره ها کچل شوم. گوشه ی سمت راست مثلن. گوشه ی سمت راست، قبل این که برسد به گوش هایم، دارد کچل می شود.

حال من بایستی خوب می بود. چون موهایم را به سانی کوتاه کرده بودم که توی این بیست و پنج ساله هیچ وقت نبوده بود. خصوصن که من پشمالو هم به دنیا آمده بودم و حتی عکس چهل روزگی ام موهایم بیشتر است تا که حالا. پس باید حالم خوب می بود.

بایستی حالم خوب می بود. بایستی شبیه خانوم های متین و موقر سرجایم می نشستم و ناهارم را می خوردم و بچه ها را می دیدم و به هیچ جایم هم حساب نمی کردم که حالا رویا بایست دفاع کند، باقی هم پروپوزال هایشان را داده اند و من کل کلاچه نشسته ام دارم برای ارشد می خوانم تازه. 

این ها را از قبل با خودم قرار گذاشته بودم. آن قدر هم فراخ ازار شده ام این روزها که هیچ جای خیالم هم نبود راستش. منتها وقتی دهان باز کردم که درپراکنی بفرمام، نمی دانم چرا این قدر خشم و اعتراض و آزردگی و غرو لند یک جا این قدر با هم، این قدر توی هم ریخت بیرون. نه که من غرغرو نباشم. هستم. به خدا که هستم. ولی این قدر خشم و نفرت و آزردگی و حرص، این قدر یک جا، این قدر تاریک و بدبین، نفس خودم را هم بند آورده بود.

وقتی به خودم آمدم که حتا مدیر نشر زوار و آن ویراستار احمقشان را هم به فحش کشیده بودم. ترسم گرفت از خودم راستش. راستش که من راه به راه موهایم را می کَنَم که این جوری ها نشود. این جوریِ خودم را دوست ندارم. این آدم گنده دماغ که فکر می کند خودش کارش درست است و دماغش را می گیرد و شروع می کند به فحاشی به این و آن، این من مزخرف بیگ دیل پندار که فکر می کند چون راست ( نه لزومن درست) می گوید باید مجسمه اش کنند و بزنند وسط میدان انقلاب، این من پیر بدبین غرغروی عصبی فحاش، این من را دوست ندارم. 

دلم من می خواهد. یک منِ بیست و پنج ساله ی پخته ی معقول که دیگر واقعنی باورش شده که دتس ایت و لاغیر آقاجان. یک من بیست و پنج ساله ی لابد کول که دیگر از شکافتن خودش دست برداشته و محیط کثافتش را که می پذیرد و در آغوش که می گیرد هیچ، باهاش هم خوابگی هم می کند حتا. 

دلم من می خواهد. از این من هایی که می توانند خودشان را مدیریت کنند و از این همه غر و لند و نفرت و سیاهی بیایند بیرون. از این من هایی که تصمیم می گیرند یک مدت برای تجربه هم که شده بروند یک جای دور. از این من هایی که برای خودشان به صورت تیپیکال خز داغونی دیکته کرده اند تمام فیلم ها را دیده باشند و تئاتررفتنشان ترک نشود و کافه نشینی هایشان روال باشد و عالم عالم کتاب داشته باشند و چیزهای کوچک رنگی. از این من هایی که تمام سونات های بتهوون و موتزارت را از شش ثانیه ی اول تشخیص می دهند و سه روز تمام برایت از کیشلوفسکی صحبت می کنند. بع له. از همین من ها. از این من ها می خواهم.

بعدش همان تاپ آبی رنگی که عکس خرگوش دارد می پوشم و محیطم را بغل می کنم و چشمانم را می بندم. محیط برایم سمفونی شماره پنج بتهوون می گذارد و خیلی راحت می خوابیم و عین خیالمان به آدم هایی نیست که با روان های ناسالم نشسته اند فیش می نویسند که  ابوحنیفه دینوری که اخبار الطوال را نوشته  یک وقت با ابوعبدالله دینوری که عیون الاخبار را نوشته در روز کذایی بیست و پنجِ یازده ِ نود و سه قاطی نشود.

دلم من می خواهد. منی که شبیه خر غصه خور نباشد. منی که دهن بین نباشد. منی که خودش را مرکز و محور هستی تصور نکند و بپذیرد که اگر دهنش را ببندد و چشم هایش و  گوش هایش را، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. هیچ بیگ بنگی به راه نمی افتد و هم چنان می شود سه روز راجع به فیلم های کیشلوفسکی حرف زد و به سمقونی شماره ی پنج بتهوون گوش داد و احساس کول بودن هم کرد، تازه. 

/ 2 نظر / 19 بازدید
پردیس

خیلی خوبی لامصب! گرچه... حالا بذار بگم که این اعتراض به همه چی ام همون قد کالته که کیشلوفسکی و بتهوون و فلان! (بیضایی رو نگفتی :)) )

شوكام

:))) اينو خدايي قبول دارم كه ته اين فاز هم درومده و فلان. برخي اوقات هنوز تو سالاي ٨٧ تا ٨٩ مي زيم انكار :) بيضايي رو هم به خاطر تو اوكيم باش. درين حد كرديت!