من بلد نیستم از خاطره های خوب هم بنویسم. نه این که نباشند، هستند اتفاقن. منتها من فقط بلدم نق و ناله کنم. 

یکیش همین نوزدهم فروردین، روز جشن فروردینگان مثلن. یک موجودی که دومیش یافت می نشود، روضه ی نوروز مرا این جا خوانده بود و برایم اوستا خرید، خیلی هم شیک و مجلسی به انضمام یک فال سعدی داد بهم، آن هم در حیاط دانشکده ی ادبیات. آقای رسولی هم که همان ور ها بود برایمان از باغچه گل چید و گفت: این هم عیدی شما.

 

آن یکیش، کتاب گشایش و رهایش خرسوی عزیز بود. من ایمیل داده بودم به انجمن اسماعیلیه و ازشان اطلاعات مربوط به نسخه های کتاب را خواسته بودم. آن ها هم خیلی مهربان و گوگول، بهم ایمیل دادند که رد کن بیاد آن آدرس بدمصبت را. کتاب رسید. دقیقن روز امتحان ناصر خرسو. و امان از ناصر خرسو.

بعدی اش...اوووممم. بعدی ندارد دیگر. خواستم همزمان هم برایتان مولودی بخوانم، هم شما یک بار به جای گریه و فین و اشک و آه، خوش خوشانتان بشود. هم این که بهتان پز بدهم که سوز به دمبتان!‌ بنده هم اوستا دارم هم گشایش و رهایش خرسو، اورجینال و از ناف لندن رسیده و مفت رسیده آن هم. 

ضمن این که به معاینه ببینید که من هم شبیه این مداح های بذری - دور از محضرم البت- ، صرفن تو کار مرثیه ام و مولودی هایم ، آن طوری در نمی آید که باید. (قس پست های ماه های اول وبلاگ اسبقم را که هعی!)

/ 4 نظر / 8 بازدید
فرشته

با من گشتی خواهرم! با من گشتی! تازگی ها یک چیزی فهمیدم! پنج شنبه شب بود و من بودم و اشک و آه و دلتنگی که پدر گرام زنگ زد و حال و احوال بعد گفت "دیدم شب جمعه‌س گفتم زنگ بزنم بیای بریم بیرون دوتایی"(ینی انگار من هنوز تهرانم) :| که من جامه دریدم که بله! بگو من به کی رفتم تو مرثیه خوانی! و انقدر باز اشک آلود شدم به چشم دیدم که خدا انتقام تورو از من راجع به اون خط پایانی پست کذایی فیس بوک گرفت!

نيمه جدي

كاش يك نفر هم بيايد ما را بخواندو خواسته هايمان را اجابت كند( آيكون يك خاله ي حسود!) بايد دفت را هم بياوري اين بار.

سیروس

جناب آقا خان و موسسشون بسیار دست و دلبازن[نیشخند]نمی شه منم یه چند تا چیز بخواهم از لندن مفتی برام بفرستن؟[قلب]

سیروس

من شنیدم این موسسه مطالعات اسماعیلی بورس های خوبی داره ها حالا که حستبی خروسویی شدی دریابش