دوازدهم تیر ماه سال نود و دو بود، دوازدهم تیرماه بود و پیر بود و عصا هم داشت. گفت چهل سال پیش قرار امروز را گذاشته اند، خودش از بچه های دانشکده فنی بود و طرفش ادبیات می خواند. چهل سال. چهل سال گذشته بود و با عصا آمده بود. قرار بود بیایند آخر. طرفش نیامد. یادش رفته؟ نیست؟ مرده اصلن؟ نمی دانم. خودش هم نمی دانست. فقط آمد و دید که نیامد. خسته که شد، روی صفحه ی اول کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" را امضا کرد و نوشت: تقدیم به بچه های دانشکده ی ادبیات. گفت این را خریده بودم برای دوستی که امروز غیبت کرد...بعد، رفت.

و نوستالژیای دانشکده ی عزیز من. نوستالژیای بزرگ و سنگین دانشکده ی عزیز من. نوستالژیای لعنتی دانشکده ی عزیز من که بغلت می کند محکم و بعدتر می بلعد تو را. فنا می شوی  دز عالم عالم تاریخ و خاطره و هنوز نفس می کشی مدام.

/ 3 نظر / 4 بازدید
فرشته

منم ترسیدم :|

سیروس

کاش عاشقانه ی آرام رو امضا می کرد و می رفت سمت ساوالان خودش