[جای دیگر..داستان مردی را میاورد که در بغداد عاشق زنی بود و و چون خانه هاشان در دو سوی دجله بود عاشق هرشب با شنا از آب میگذشت و با عبور از مخاطر خود را بخانه ی معشوق میرسانید. بعد از مدتی که با معشوق عیش های شبانه داشت و اندک اندک که شور عشق وی فروکاست و مرد توانست خود را و معشوق را ببیند یکشب از معشوق درباره ی خالی که بر روی او بود سوال کرد و پرسید این خال کی و چگونه در روی تو پیدا شده است؟زن گفت امشب از دجله مگذر که مایه ی هلاک است چرا که این خال مادرزادست و همیشه بر روی من بوده است. چون تو آن را تازه امشب دیده یی پیداست که دیگر آن شور و شوقی که ترا از دجله به سلامت عبور میداد در تو نیست و این نکته نشان میدهد که عبور از دجله دیگر برای تو آسان نخواهد بود. مرد نشنید و در بازگشت از دجله غرق شد.

شاعر با این حکایت نشان میدهد آنچه عاشق را وامیدارد تا خود را به خطر بیندازد آنست که خود را نمیبیند و آنجا که خود را ببیند غرق است چرا که دیگر عشق در وجود او نیست.] (زرینکوب. جستجو در تصوف ایران. ص254)

--------

خب. نه. یعنی از نظر من که نه. یعنی اینکه زرین کوب میگه - خود را که ببیند غرق است- را قبول ندارم اصلن. بنظرم مساله ، دیدن خود، نیست. مساله تصویر برساخته ی عاشق از معشوقست. زمانیکه این تصویر ِ برساخته ترک برمیدارد - یا متلاشی بشود حتا- ، آنجا که دیگر قوه ی خلاقه ی ما در ساخت تصویر معشوق نقش نداشته باشد،آنجاست که غرق میشود؛ نه وقتی که خود را ببیند. لوس بازی های تصوف را که کنار بگذاریم، عاشق خود را در معشوق نمیبیند. معشوق را هم در خود نمیبیند. عاشق صرفن معشوق را برای خود میبیند، - و با دید خود میبیند-همین. منتها توهم و تخیل عاشق، تصویری برمیسازد از معشوق که خب، بهرحال کم کم رنگ میبازد و آنجاست که عاشق طبیعتن چشمش به خال و این برنامه ها هم می افتد.

+ البته  اگر قرائت عرفانی طوری داشته باشیم از داستان میشود یکجورهایی با نظر زرینکوب هم اوکی بود حتا. منتها من نه. ( اسمایلی دونشجوی جوگیر مدعی ِفضل ِدوره ی دک و داغون ِلیسانس!)

+ انواع روایت ها از این داستان.

/ 0 نظر / 40 بازدید