می دانید؟ تا فراخ شلوار نشده اید باید دست بجنبانید. بعدش حتا حاضر نیستید ماتحتتان را از اتاق بلند کنید بگذارید در آشپزخانه مثلن. برای همین باید دست جنباند.

مثلن همین پریروزها پراناو داشت می گفت که می شود از دانشکده تاریخ برای ادبیات بورسیه گرفت و حتا استاد را هم از دانشکده ادبیات برداشت. منتها سوالت باید فاز جهان شمولی داشته باشد و این ها. سال های پیش اگر بود خر ملانصرالدینی که بنده باشم دست حیران پاچه حیران راه می افتادم دنبال سوال جهان شمول و بورسیه و فلان. 

این روزها اما بنده ضمن اعتراف با نرسیدن دستم به گوشت و به همین دلیل پیف پیف راه انداختن، شلوارم هم آن قدری فراخ شده که به فکر این داستان ها هم نیفتم. یک وقت هایی آن قدری سن ازتان می گذرد و آب از سر می گذرد که دیگر بالا پایین پریدن ها را بایست که بی خیال. چنانی گره می خورید به همین محیط و همین فضا و همین خاک که رفتن، مردنتان است.

جوانتر که هستید راه به راه دارید بساطتان را جمع می کنید بعدتر ولی خوش نشین می شوید و می چسبید به گوشه ی خودتان و همانی را که دارید سفت می چسبید. این ترحم برانگیز ترین شاتی است که می توانید از خودتان در گوشه ی ذهنتان داشته باشید. می بینید آن قدر گره خورده اید به محیط و آن قدر نفستان به هوای سنگین این جا بسته شده، که اگر جایی بروید و وقت اذان، صدای موذنش از پنجره ی کتابخانه نپیچد توی گوشتان، به سوگواری می نشینید حتمن.

/ 0 نظر / 17 بازدید