یک مقاله ای بود، بنده هم در برهه ای از زمان، تایم بلیغی رویش گذاشته بودم. بعدش خب، در برهه ای از زمان، فکر می کردم که دوست دارم چاپ شود ببینیم چه می شود. بعد، در برهه ای از زمان، این برای یکی از اساتید که ساپورتش کرده بود ارسال گردید و ادیت شد و مثلن قرار بود چاپ بشود. چندی پیشتر، استاد مربوطه گفت متن را بده که بدهم جهت چاپ. خر ملانصرالدینی که بنده باشم، رفتم جرجیس پیغمبران را هم پیدا کردم که به اصطلاح کار را با مشورت به انجام رسانده باشم. جرجیس پیغمبران، ضمن این که کلن مقاله را در حد پنیر تبریزی گندیده جلوه داد، گفت که فردی که قصد آبرویش را کرده ای انقلابی است و حزب اللهی است و خطر دارد و مخالفت با وی، مخالفت با سیستم است و تو ابزار دست مخالفان طرف می شوی و ضمنن، کار خاصی هم که نکرده ای و فکر نکن شجاعت کرده ای و فلان. خب، من هم که خر ملانصرالدین هستم، به فرمایش جرجیس پیغمبران گوش سپرده و بی خیال شدم. کل جریان رو که بی خیال، می بینم این کلن زندگی منه. یعنی یه همچین مسیر دایره واری رو هی طی کردم. هی طی کردم. همیشه طی کردم. هی. 

 

پ.ن:

اینش حرصی ام می کند. 

/ 2 نظر / 10 بازدید
نيمه جدي

ميگم شوكا تو چرا ديگه نمي نويسي؟ يعني اصلن نيستي انگار! اميدوارم حالت خوب باشه و بتوني به كارات برسي.