خاصیت شب های شهریور است. هر شب شهریوری که ماه تویش شبیه سیب زمینی پخته چسبیده به آسمان و بوی بهارنارنج و چای این عطر قدیمی که هی پرتم کند عقب. که یادم می آید مثلن می توانستم برایت این را هزار بار بگذارم روی تکرار، و از یک کاسه کردن داوود و بثشبع و سامسون و دیلیلا(ه) به این همه دل نشینی و ممتعی برایت بگویم و با شوق احمق سلیمم بگویم که چقدر باور به این که There's a blaze of light In every word خوش وقتی می طلبد و چقدر بابتش باید سپاس گزار بود. صابون این را هم به تنم مالیده بودم که تمام مدت لبت را گاز بگیری که خنده ات لالم نکند و با این حال، آخرش از دستت در برود و  سنتیمنتالیسم شدیدم را بکوبی تو صورتم . کل داستان احمقانه بود. در عددها و دو دو تا چهارتا کردن ها و به اصطلاح خودت منطقی بودن هایت و دوباره عددها و جمع و ضرب هایی که برایت گشایش بود و تفریقی که تو را می کاست، این باور ها نمی گنجید. به صورت احمقانه ی منطقیانه ای فقط می توانستی در زندگی قالبی ات دامنه ای از آیتم های مانیفست ها را بر خودت اپلای کنی و جز این نه. از تو که بر نمی آمد با نقش بهار فرش بتوانی پرواز کنی به تمام گزاره های تصویری پررنگ نقش، آن وقت، کجا می توانستی بفهمی این که آمدن پاییز جای تبریک دارد، اصلن یعنی که چه.

/ 0 نظر / 39 بازدید