شدم زیر سنگ زمانه سحیقا. انگار کن هسته ی انبه را کرده باشند توی حلقت بعد بگویند نفس بکش. راحتم نیست. این جور اوقات فقط گریه می تواند هسته ی انبه را از حلقومت بکشد بیرون، که این جور وقت ها گریه قهر می کند و می رود حج و پیدایش نمی شود. من بر سر  ربع و اطلال و دمن نشسته ام هاج و واج، با هسته ی انبه در گلو، سردرد شدید و دارم نگاه می کنم به گرد و خاک کاروان اشک هایی که هی از من دور و دور تر می شود. شما که نمی دانی، - ولیکن که- شدم زیر سنگ زمانه سحیقا.*

 

* جرح منوچهری.

/ 0 نظر / 35 بازدید