نمی دانم چند وقت بود ندیده بودمت. روز دقیقش یادم نیست یعنی. اواخر اردی بهشت نود و دوی جهنمی بود. به بدترین صورت گند زده بودی به همه چیز. حالا بزرگ شدی. گواهینامه نگرفته می نشینی پشت فرمان و محیطت هیچ ربطی به جایی که ده سال گذراندی ندارد. آن ها جور دیگریند. شاید برایت بهتر باشد. شاید این جا که بودی به یک گند غیر قابل برگشت کشیده می شدی. حالا، شاید که فقط آینده ات سوزانده شود و بازاری از آب دربیایی. خب این شاید بد نیست. حالا حداقل خیالم راحت شد که پشت میله های زندان نمی بینمت مثلن. بزرگ شده ای و کاش " عاقبت به خیر بشوی". کاش عاقبت به خیر بشوی. کلی فکر کردم که به عنوان کسی که ده سال اتاقمان دیوار به دیوار هم بود چه آرزوی دیگری می توانم برایت داشته باشم. دیدم که با همه ی مادربزرگانه بودنش می توانم همین را برایت آرزو کنم. که عاقبتت مثل گذشته ات نباشد هیچ.

/ 0 نظر / 13 بازدید