تقصیر فرشته بود. چنان از هایده نوشت که هوسم گرفت. بعد تقصیر راننده تاکسی شد که همین سه شنبه ی گذشته از انقلاب تا خود کرج هایده گذاشت و من فکر کردم همین جوری با همین چشمان بسته و نسیم خنک آن طرف شیشه می توانم باهاش تا شمال بروم و بنشینم در یک طبیعت ساکت غیرانسانی و آن قدر بمانم که سنگ هایم را با خودم وا بکنم.

بع له. بع له. هیچ کس چونان من نمی تواند به خود ابله احمقم کمک کند. بع له. بعله من که متوجهم. منتها هیچ احمقی مثل من این قَدَر یک بعدی نبوده. هیچ ابلهی مثل من این هفت ماه را خودکشانی نکرده. هیچ احمق ابلهی این چهار پنج ساله ی اخیر همه چیز را بی خیال نشده و چسبیده باشد به فقط یک چیز و خلاصه شده باشد در همان یک چیز و حالا ببیند آنقدر بد خورده که فعلن فعلن ها باید بنشیند خرده و ریزه اش را از این ور و آن ور پیدا کند و سرهمشان کند و این بار یاد بگیرد که دیگر هیچ یک چیزی نباید وجود داشته باشد.

بیست و پنج سالگی کمی دیر است. بع له. خروشچف تا بیست و پنج سالگی سواد هم نداشته و بعدش شده فلان. منتهی من که نمی خواستم جانشین استالین شوم. من خیلی نرم و نازک برای خودم دنیایی ساخته بودم که چهارده ستون داشت و نمی دانید. باران که می بارید تنها فرقش با بهشت موعود این بود که درخت زیتون نداشت.

/ 0 نظر / 15 بازدید