وقتی داری می نویسی برای پابلیش، آن وقت است که هی می آیی اینور و آن ورش می کنی که تا جایی که ممکن است آبرو بر نباشد. این بالا و پایین کردن ها هم بسته به نوع جنونتان تعیین می شود. که آدم کدام آنِ قلمی باشید.

بستگی دارد. بستگی دارد "آنِ" قلم را در کجا ببینید شما. آنِ قلم برای من نحوی است. من به آنِ نحوی اعتقاد دارم. روی من بیان و بدیع جواب نمی دهد اصلن. آنِ نحوی فقط. آدم ِ معانی شده ام؟ گند بزند دسته بندی های ریشه در کنکور را.

من داشت باز هم نقم می آمد. آن هایی که می آیند که باهاشان درددل کنی و خیال می کنند خیلی روانکاوانه دارند به لایه های نهانِ شخصیتِ پاره پوره ات نفوذ می کنند، کثافت های دست و پا دارند. باید بهشان گفت که من خودم در را باز گذاشته ام، فکر نکنید خیلی هنر کرده اید که در عرض یک ربع تمامِ من را ریخته اید روی دایره. تمام ِ بنده آلردی روی دایره ریخته است. کلن من آدم پرایوسی نداری ام. خوشم هم نمی آید از این هایی که ششصد تا کرکره می کشند روی پرایوسی معمولی نات اِ بیگ دیلی شان. اما هر وقت که می ریزم روی دایره حالم بد می شود. حالم بد می شود و نقم می گیرد.

من نشسته بودم روی سکو. سکوی محبوب من نبود. هیچ کدام از سکوهای کنار آسانسور سکوهای محبوب من نیستند. سکوی محبوب من، سکوی رو به روی آسانسور است، به اعتباری سکوی رو به روی پله ها. من برای این سکو بارها مرده ام. شما نمی فهمید. در تمام شب های زمستان از طبقه ی دوم نگاه کرده ام به سکوی محبوبم و عالم عالم زنجیده ام. هی خودِ بی چاره دیده ام روی سکو و هی گریه کرده ام. هی خود بی چاره ی اشک ریز دیده ام فیش به دست و چای در کنار و هی زنجیده ام. کلن محبوبی که اشک در نیاورد یک کانسپت به فنا رفته است. انضمام از شما اشک می طلبد. اشک های خیلی عینی.

من نشسته بودم روی سکوی غیرمحبوب و باز هم چای در کنار. کسی نباید کار به کار آن تو تو های من داشته باشد. چون اگر خانمی و متانت به خرج بدهم و همان جا نزنم زیرگریه حالم تا هزار سال بعدش بد است. نفهمیدم چه شد که با سه چهارتا جمله شدم همان پیرزن سفید موی چانه لرزانِ این اواخر. دیدم برایش دارم از اسئلک ان ترضینی بما قسمت لی می گویم و تمام جمله هایم رفته زیر چتر ما شاء الله و ان کره الناس. پیرزنِ تویم آمده بود روی رو و داشت توصیه می کرد که دست بردارد از این همه خود شکافتن ها. بگیرد بنشیند یک گوشه و نگاه کند و بپذیرد تمام ِ اشتباهی بوده ها را و تمام نان سنس بوده ها را و تمام آنفِر بوده های کثافت را. بعد هم سانتی منتال سانتی منتال برایش نسخه پیچیدم که گشایش و رهایش در دوست داشتن خالص و صرف است و بی هیچ چشم داشت. آن وقت است که آن قدر حالت خوب می شود که بتوانی فقط نگاه کنی و بگویی باشد و با تمام اشتباهی بوده ها و نان سنس بوده ها و آنفِر بوده ها کنار بیایی.

پیرزنِ توی ِ به سطح رسیده ام که بالاخره لال شد، و مخاطب هم برگشت به دوستش گفت دیدی؟ چهار سال بزرگتر از ماست و -شبیه آدم های مثلن موضع دیگری پذیرفته، بلند شدند رفتند سمت چهارراه ولیعصر که آب دوغ خیار بخورند،- من ماندم و حوضم و سکوی غیر محبوب.

پیرزنِ تویِ فوران کرده ام لال شده بود دیگر. سرکار خانومِ خودشکافِ خود زن سر بر داشته بود و شروع کرده بود به نق و ناله. بعله. بعله. رهیافت دفاعی من در باب تمام اشتباهی بوده ها و نان سنس بوده ها و آنفِر بوده ها؟ بع له قربانتان بروم. من پاک کن گرفته ام دستم و هی پاک می کنم. برای همین است که زندگی ام خلاصه شده در خانه و دانشکده. برای همین علنن هیچ جای دیگر نمی روم. برای همین هر جای دیگری که مجبور شوم بروم بغضم می گیرد و  غصه خرخره ام را می جود. بع له. برای همین است که آدم هایم این قدر کم اند. برای همین است که به همان سوء برداشت معروف از جمله ی هِل ایز آدِر پیپل اعتقاد دگمانه دارم. برای همین است که برای این که یاد این رهیافت دفاعی و علل و عواملش نیفتم راه به راه هر پدیده ی آکادمیک و شبه آکادمیکی را برای خودم غول می کنم تا تمام حواسم را بدهم بهش و سراغ چیز دیگری نروم. حواسم جلب هیچ کوفت دیگری نشود. برای همین است که در طی همین پروسه ی غولیسیزاسیون به فنا می روم و از من ِ خودم حتا تف هم باقی نمی ماند.

بعد که من نقم می گیرد تو می گویی نگاه کن که امسال، شده ای همان که سال پیش می خواسته ای. بع له. من همان شدم، بهتر حتا. و نمی دانی که چقدر شکر گزارم. اما توی همین پروسه که تو خودت هم شاهدش بودی، که تو خودت هم مازوخیست اصغر بودی دیدی که، دیدی که همان منی که پارسال، من امسال را می خواست ، چطور شکافته شد، چطور تکه تکه شد، چطور سوخت و گاورس ریزه های منقایش ریخت همه جا و تمام شد و گم شد و رفت.

/ 1 نظر / 15 بازدید
مخاطب

نه اين كه شعر ربط خاصي داشته باشه اما خوب بخونش قشنگ بخونش خاطره اي از اين رباط شهر رو به ديواري ست كه روي تلّ پنجره هايش نشسته ام و از تمام مچ هايي كه فشار مي دادم هوا نمي آيد تا گلوي اين ملافه ، خواب و خطر كرده ايم كه روي اين سيمان اين آجر اين خرابه گريه كنيم بر هرّه آفتاب عليلي ست درهايي كه دسته دسته پشت دراند و پنجره اي كه زير گلوي من باز است فرصت نبود حوض متهم! آسمان به جانب ما نيست پرنده ها گشوده نشد اين سل تمام عاشقي ماست كه زندگي را به اين هواي گرفته سپرديم تا براي كوچه هاي گرفته مادري كنيم يكي ميان ماهوت من است كه از رطوبت به گريه مي افتد رو به اتراق پنجره اي در غبار در پهلويم غمي ست با توضيح گريه بر كاشي در پهلويم غمي ست با خاطرات مسجد شاه در پهلويم غمي ست جهنم است اين اسمان كه تا گلوي پنجره چيدند! و اين هوا كه از ظلمات است تنها معاشرتم با زندگي ست... بر كوبه ي دري ميان زمستان تكرار مي شود... تهران غمي ست برادر تهران غمي ست... و قلوه سنگ،توي گلويم گرفته ام...