دقیقن از یکم مهر هشتاد و هفت شروع شد. روز اول را یادم هست هنوز. دانشکده زبان های یبس لعنتی که هیچ وقت نتوانستم دوستش داشته باشم. که هنوز که هنوز است، هربار مجبور می شوم بروم آنجا، حس آن هایی را دارم که بایستی در خود محلی که - لابد به عنف- بهشان تجاوز شده حضور پیدا کنند و همه چیز بیاید جلوی چشمشان.

این هفت سال به کارشناسی گذشت، که بنده معترفم از هشتاد و نه به این طرف یک سره به خرخوانی محض گذشته و همین. حالا، فردا، بالاخره آخرین امتحان کارشناسی است. و آیرونیکش این جاست که باز هم امتحان زبان است و برایش باید بروم دانشکده زبان یبس لعنتی، آن جا امتحان بدهم و نمره را بیندازم دور گردنم و بیاورم دانشکده ی شماره ی دو.

یکشنبه ثبت نام ارشد است. خر ملانصرالدین، نواده ی جرجیس بزرگ، شتر اعظم، بالاخره در بیس شیش سالگی که مردم سال دوم دکترا هستند دارد می رود ارشد تازه ثبت نام کند. دارم فکر می کنم به این هفت سال کارشناسی عزیزم. می دانم ارشد هیچ کانسپت قشنگی نیست. می دانم همه چیز به کارشناسی بود که گذشت. حس کسی را دارم که بعد از هفت سال می تواند تا روزی که بهش تجاوز شد برگردد عقب، و لابد که بدون مکث یک بار دیگر همه چیز را تعریف کند. و تمام این ها را مدیون ریکاوری  ناب همین سه چهار سال اخیر است.

/ 0 نظر / 26 بازدید