راستش خوش بختی به مکش مرگ ما بودن نیست. به این که آدمی فدایی و دوستدار هم زیاد داشته باشد هم نیست. خوش بختی وقتی است که آدم چیزی/کسی را دوست دارد. نه دوست داشتنِ ساده، دوست داشتن خوب. وقتی است که آدم چیزی یا کسی را خیلی خیلی خوب دوست داشته باشد. یعنی که خوش بختی به دوست داشتن است نه به دوست داشته شدن. من حالم خوب نبود. هیچ وقت خوب نبوده. ولی خوش بختی بزرگی داشتم که دانشکده را عالم عالم دوست داشتم و بابت همین هم بود که می توانستم نفس بکشم، که می توانستم بی خود و بی هوده بروم و بیایم و برای خودم مشغولیت درست کنم. برای همین بود که گیر می دادم به بیت های مبهم ناصرخسرو و از صورت مضبوط و اقدم نسخ و صورت اغرب و مرجح حرف می زدم و می نوشتم و سرم گرم بود. لعنتی را دوست داشتم، و از این منظر بسیار خوش بخت بودم و حالم از این منظر خوب بود و حتی می توانستم آن قدری جو زده ی فضای پیر و چروکیده ی تصحیح بشوم که در نوشته هایم عبارت (بیت ما نحن فیه) به کار ببرم و عین خیالم نباشد.

با اتفاقات دو هفته ی اخیر، که مرا به مرحله ی سفله ی ترحم به خود رسانده و مرا تدافعی و رنجور می کند، دارم تمام سعیم را می کنم که دنبال چیز جدیدی برای خوب دوست داشتن بگردم. چیز جدید خوبی که اگر باز هم مثل این یکی از دستم رفت این قدر خرده خرده نریزم همه جا. به هر حال، با اوضاع فعلی، باید بالاخره از یک منظر خوش بخت باشم. باید بگردم دنبال یک چیزی که خوب دوستش داشته باشم. که باز دنیایم را خلاصه کنم در آن و بتوانم نفس بکشم. بالاخره یک چیزی باید پیدا شود این وسط. حتا اگر "ظاهرن که".

/ 0 نظر / 14 بازدید