هنوز گشایش و رهایش را کاری نکرده ام. مرصاد العباد هم به همچنین. برای فلان درسی هم که خوشحال خوشحال ویژگی های زبانی تفسیر قرآن پاک را برداشته بودم دیدم که هه. علی اشرف صادقی سی هزار سال پیش انجامش داده. من هم بایست صبر پیشه گیرم تا بعد شانزدهم بروم متن جدید انتخاب کنم. می دانم، آخرش هم همان لعنتی تفسیر گازر راست کار من می شود، بیشتر از یک سالست که راه افتاده دنبال دمبم و این بار دیگر گمانم  ملخکِ  بدست افتاده ام.

تقریبن یک ماه و خرده ای پیش بود که دیدم آنستلی برایم هیچ تفاوتی نمی کند که گشایش را خرسو نوشته باشد یا نه، بعد دیدم این قدر هم که می گویم سبک شناسی مدل بهارش خرست باز خودم هم شخصن کوفت خاصی مدنظرم نیست که خیلی بلیغ بخواهد ممتاز باشد. بعد دیدم که دیگر نباید بگویم سبک شناسی و باید بگویم "توصیف ویژگی های زبانی". بعد تر دیدم این شبیه به همانست که اسم "حلقه" را گذاشته بودم " با هم خوانی" و ابدن هیچ فرقی با یکدیگر در عمل نداشتند. بعد دیدم آدم اسامی شده ام. بعدتر دست یازیدم به این حقیقت که آنستلی عملکرد بنده داز ساکس. بعد به خودم هی گفتم هییییش. اشکال ندارد.

برای همین  اعصابم که پالوده باشد، کج دار و مریز می روم سراغ این کار احمقانه. ضمن این که بساط بسیطی از فحش و ناسزا هم بر خود احمقم می گشایم که مرضت چیست واقعن که این قدر خودت را نمی شناسی و بمیری که شبیه آدم های مجبور عمل می کنی و چقدر می توانی کودن باشی که فکر کنیمی توانیروش تحقیق یاد بگیری مثلن . بعد می بینم روانن مریض تر از این حرفهام که بخواهم خودم را سرزنش کنم، برای همین می گویم هییییییش. اشکال ندارد. 

بعد می رسم به این که حال که هشت ماه بیشتر به این که ربع قرنم بشود باقی نمانده، باید با خودم مهربانتر از این حرف ها باشم و هرچند که واقعیت از همه طرف ساکس. می نشینم سر متن. این کاربرد لعنتی فعلی که تقریبن با بسامد قابل توجهی توی این لعنتی گشایش و رهایش هست، در خوان الاخوان هم دیده نمی شود. از طرفی بدم نمی آمد شرح قصیده ی ابوهیثم را گره بزنم به نویسنده ی گشایش، که در همان دم اول دیدم که زرشک. نویسنده ی گشایش می گوید اول مرغ بوده ولی شارح  قصیده معتقده که هم مرغ و هم تخم مرغ هر دو امکان اول بودن داشته اند. بعد خنده ام می گیرد که سو وات که نشسته ای در آستانه ی بیست و پنج سالگی درمیاوری فلان کتاب را فلانی نوشته یا نه؟ بیگ دیلش این وسط کو؟ بی هوده کار احمق. بعد یک سقلمه می زنم به پهلوم، خیلی دوستانه که یعنی هیییش، اشکال ندارد.

بعد می بینم که مثل باقی علایق بوقلمون صفتانه ام، خرسو هم ماکسیمم تا پایان همین کار بخواهد برایم عزیز باقی بماند و احتمالن من می جهم بر شاخه ای دیگر. به این فکر می کنم که بهمن امسال کنکور ارشد دارم و چقدر می ترسم ازش. بعد که می بینم ترسم زده، به خودم آرام می گویم هییییش. اشکال ندارد.

راستش بع له. راستش هیییش. اشکال ندارد. راستش من مطمئن نبودم که قرارست هیچ وقت توی عمرم ادبیات فارسی بخوانم. پس این چند سال کارشناسی باشد برای آزمون و خطا و از این شاخه به آن شاخه جهیدن تا ببینم چه دوست دارم. حالا این که این وسط مسط ها به شدت زده ام دهن خودم را هم بع له، و این که این ها چقدر به ضررست و سنی هم از من گذشته که برای این مدل هرجا گردی ها زیادست، آن ها هم....هیییییش. اشکال ندارد.

/ 2 نظر / 17 بازدید
میم-ز

خوبی؟ ... بهتری الان ؟؟... [چشمک]

نیمه جدی

25 سال که سنی نیست. نه این که بخواهم دلداری بدهم و کلیشه بار کنم نه . واقعن وقتی فکرش را می کنم که چقدر توی 25 سالگیم فکر می کردم پیرم و دیر شده ، ناراحت می شوم ازین ناراحت کردن آن موقع خودم. در حالیکه خیلی خیلی خیلی جوان بودم.