شب بود و موهبت باران و رعد های غریب آسمان، که در گوش من می خواند هاله لویا،

و اشک هایم بالاخره برگشت،

که فتوح و گشایش،

که باران و اشک

و یک عالم هاله لویا،

که دیدم همه چیز خوبست و بایست لال شوم و صرفن هاله لویا. چیزی نخواهم دیگر اصلن. 

/ 0 نظر / 25 بازدید