مامان وسط هال خوابیده و بابا تقریبن نشسته بالا سرش، پشت به پاسیو و دارد زیر لبی قرآن میخواند.

آنموقع ها رمضان من مدرسه ای بودم. راهنمایی، فوقش. از مدرسه میآمدم و میخواستم بخوابم و بابا بلند بلند قرآن میخواند. و من بالش را هزار بار میفشردم به سرم و عنق منکسره میشدم و سگ میخوابیدم و سگ بیدار میشدم.

این دو تا تصویر رو که با هم مقایسه میکنم میبینم که چقدر ما - همه ی مان- تغییر کرده ایم. توی این سالها. بابا دیگر بلند بلند قرآن نمیخواند وقتی کسی خوابست. مامان دیگر برای شماره صفر شیرکاکائو درست نمیکند سر کوچه بایستد که کی میآید بخورد. شماره یک دیگر برای نماز خواندن چادر و سجاده ی مخصوص ندارد. نمازهایش هم دیگر نیم ساعته نیست. دوقلوها جمعه صبح ها با تمیز کاری و صدای جاروبرقی از خواب بیدارمان نمیکنند. شماره ی چهار و پنج با هم والیبال بازی نمیکنند دیگر که مرا راه ندهند. من هم بابا را که میبینم دیگر جست نمیزنم و صاف نمی ایستم و تند و سریع نمیگویم: ( سلام. خسته نباشید)...

/ 1 نظر / 13 بازدید
نیمه جدی

دخترکم تو که اینجا هم نمی نویسی ؟! امتاحانام تموم شه ال می کنم وبل می کنم!! پس کو؟! وبلاگتم که عوض کردی دیگه چه بهونه ای داری ؟! آیکون یه خاله ی حق به جانب جوگیر الکی تاق و پوق کن!!