راستش فرقی نمی کند دیگر. چیزهایی که نباید می گذشت گذشته. چیزهایی هم که نباید، شده دیگر. این سکوت پیرانه سر را دوست دارم. این آمادگی پذیرش را. این لاقیدی ای که بعد آن به بند کشیده شدن لعنتی سایه انداخته روی زندگیم. این که همه چیز بستگی دارد به اواخر اردی بهشت هم خوب است. گاهی فکر می کنم به گزینه های پیش رو. راضیم که حق مواخذه ی خودم را ندارم و خوشحالم که از مرحله ی ترحم به خود گذشته ام. از این همه سکون ساکتی که دهانم را بسته و چشمانم را و گوش هایم را، چه خوب راضی ام. این جور پیری خوبست. پیری خوبی ساکتی که می گذارد باور کنی دیگر کاری از دستت برنمی آید و هییییییش، بگذار که فقط بگذرد.

/ 0 نظر / 3 بازدید