لوسیتانیا

 

یک ساعت و نیم طول کشید توی سه تا دیس سالاد درست کنم. عشیره ی مامان از آبادی شان آمده اند. گفته خودم را نگیرم. قر و ادا نداشته باشم. بروم پایشان بنشینم هارهار بخندم. اخم نکنم.

من آمدم آشپزخانه و بعد از نمی دانم چند سال کلیشه ترین سالاد را درست کردم. کاهو ها را خرد کردم. دورش خیار و گوجه. هویج رنده کردم ریختم رویش. تو بگو. چند وقت بود همچین سالادی درست نکرده بودم؟

روغن زیتون، نه. دیگر روغن زیتون و آبلیمو نه. سالاد را با سس بخورند. عشیره ی مامان سالاد را با سس بخورند. من خودم هم دیگر روغن زیتون نمی خورم. مارلبرو هم دیگر نمی کشم. من.

سه تا دیس سالاد کاهوی کلیشه ی افتضاح درست کردم و دستانم بوی گوجه گرفته و خیار. بعد دیدم این سالاد افتضاح کلیشه چقدر شبیه من است. چقدر شبیه من ،افتضاح کلیشه داغون و لعنتی است. داشتم بالا می آوردم. حالم داشت به هم می خورد. آمدم بریزم از نو بچینم که شماره چهار نگذاشت. گفتم تو را به خدا. لعنتی مرا یاد خودم می اندازد. گفت نه. گفت برو توی اتاق.

من آمده ام توی اتاق. دستانم بوی خیار و گوجه می دهند هنوز و سالاد لعنتی است و سالاد لعنتیِ کلیشه ی داغون باید عدل شبیه من باشد. من هی می نویسم که تمام این حس های لعنتی از سر انگشتانم بزند بیرون و مرا خالی کند. که نمی کند. من امشب می میرم. باور کن می میرم. اگر دیشب نمرده باشم. اگر دیروز. اگر شنبه.

   + شوکام ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()