لوسیتانیا

 

خب. شما چه میدانی؟ آمدند برایم جلسه گرفتند. توی طبقه ی سوم دانشکده ی لعنتی. یک خانومی آمده بود من اصلن ندیده بودمش، می گفت بی احترامی کرده ام به مسئول آموزش. معاون آموزشی گفت ما می خواستیم کارتان را درست کنیم اما شما بی احترامی کرده اید به کارشناس ما. چقدر طول کشید؟ ده دقیقه؟ یک ربع؟ نمی دانم. من که حواسم نبود. من فقط دیدم از دانشکده آمده ام بیرون زنگ زده ام به ژوبای بیچاره و دارم گریه می کنم.

گفتم آمده ام تشکر. گفتم بالاخره شما وقت گذاشته اید برای اینکار. گفتم ممنونم. گفت شد؟ گفتم نه. گفتم بی تربیتی کرده ام به مسئول آموزش.

خب . خب. تمام مسیر را یکسره گریه کرده بودم. من که بیست و سه سالم نیست. به خدا من بیست و سه سالم نیست. من سیزده ساله ام. تازه دارم می روم تو سیزده سال. توی طبقه ی سوم خود باقی مانده از من را گرفته بودند.

خودم را گرفته بودند از من. البته خودی باقی نمانده بود. تهش بود. ته ِ تهش بود. ته ِ ته‌ ِ من بود و بقیه ی من یک خر بود. یک خر کامل با دم و گوش. تهم را از من گرفتند، سم هم در آوردم. خب. خرها هم گریه می کنند. مثلن می بینند آنقدر بار رویشان گذاشته اند که نمی توانند بکشند. می زنند زیر گریه.

من نفهمیدمش. بیشتر از او، خودم را. خودم را نفهمیدم. دیدم نه. دیدم نه واقعن حق دارم خودم را نفهمم. من دیگر خودم نیستم. من قبلن ها آدم بودم. با پینوکیو رفتیم شهربازی. یک عالم کیف داد. یکهو گوش درآوردم. بعد دم. بعد خر شدم.

گفتم به خدا که نه. گفتم به خدا من بی تربیتی نکرده ام. بی احترامی هم. از آن موقع احساس می کنم خالیم کرده اند. می خواهم بیایم بغلتان یک عالم گریه کنم. چیزی نگویید لطفن. فقط یک طوری نگاهم کنید که یعنی می دانید چقدر پشیمانم از هر چه که گذشت. یک جوری نگاهم کنید که خب، حق داشته ام اشتباه کنم. بعد من خودم بلند میشوم میروم. بیشترش را کی از شما خواسته ام؟

   + شوکام ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()