لوسیتانیا

 

آخرش میروم. حتا یک روز مانده باشد به مرگم مثلن. حتا اگر یک عالم چروکیده تر از اینی که هستم شده باشم. میروم روسیه. سن پترزبورگ احتمالن. یک پالتوی گرم بلند می پوشم و لابد موهایم را قایم می کنم توی یک کلاه سیاه گرم. قرمز شاید. میروم توی یک کافه ی درجه دو می نشینم. از این کافه های کوچک قدیمی. آنجا دیگر آب انارسفارش نمیدهم. نسکافه حتا. یک قهوه ی تلخ داغ میخورم. روی استرانگ بودنش هم تاکید بلیغ می کنم. می دانم. تاکید می کنم که خیلی خیلی غلیظ باشد. و حتمن داغ داغ. توی کافه یک خواننده ی زن غمگین درجه سه ایستاده و سوپرانو می خواند. من یک کلمه هم نمی فهمم اصلن. اما گم می شوم در غم صدایش و میروم به تمام روزهایی که رفت. 

   + شوکام ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()