لوسیتانیا

 

فروشگاه  ِ افق بوی گند گرفته. تمام چیدمانش بوی گند میدادند. بند های رنگی کفش که گذاشته بود را انگار سوزن زده بودند سرشان میکردند توی چشم من. گوشواره های بازاری به اصطلاح تیریپ هنری دوست. ویترین سمت راستش که مثلن یاروهه داشت چیز می نوشت و ورقه های مچاله دورش افتاده بودند. کتاب های پر فروش که بنابر عادت جاهای تیریپ روشنفکری روی تخته با گچ نوشته بودند که یعنی دیگر آخرت کول بودن است و فلان.  آخ که من داشتم بالا می آوردم. انگار که رفته باشم کنسرت شهره مثلن. انگار خود شهره با رژ صورتی و سایه ی سبز وایساده باشد رو به رویم و کمر بجنباند. خصوصن آن دم که شادمهر هم داشت پخش میشد آنجا. میتوانستم همانجا بمیرم. نه. نه. باید میرفتم بیرون از آنجا بعد می مردم. این اداها، این روشنفکر بازی های چیپ ، دارد حالم را بهم میزند. نحس شده ام. مریضم. همه ش باید بیاورم بالا. همه ش همه چیز را می آورم بالا. لعنتی هستید شما. این همه عق زده ام و هنوز خلاصتان نشده ام. 

 

 

 

ادامه ی مطلب برای آنهایی که آنجا با هم بودیم. 


آنهایی که با هم بودیم آنجا سوءتفاهمتان نشود. به محض آنکه حس کردم راحت نیستم آمدم بیرون. قبلن ها بدم نمیآمد اصلن، نمی دانم چه ویاری گرفته ام تازگی ها. شاید دفعه ی بعد که با هم رفتیم دوستش داشته باشم باز. :)

   + شوکام ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()