لوسیتانیا

 

بالاخره عقد مریم. بالاخره امروز جشن عقد مریم. شما یادتان نیست، من و مریم میرفتیم مدرسه ی حجت بن الحسن داغون. از کلاس اول. 

موهای رنگ شده و چشمانش که لنز گذاشته. شما یادتان نیست. ما نفری بیست و پنج تومن میگذاشتیم با هم کلوچه میخریدیم. بنده شعر ( یه چپ چپ یه راست راست یه کف گرگی (؟) وسط اون دو تا چشماش) رو از مریم یاد گرفته بودم. شما که یادتان نیست.

باشد. باشد. هرچند طی این چند ساله دیگر راهمان زیادی از هم جدا شده بود و نمی توانستم آنطور که میخواهم دیالوگ داشته باشیم، قبول که دلمشغولی هایمان دیگر مثل هم نبود، باشد که دغدغه هایمان فرق داشت با هم، باشد... اما قدیمی ترین دوست من بود. آن موقع ها که دنیای مان خلاصه میشد در مدرسه ی فاطمیه و نمره ی بیست و پیاده روی های آخر هفته.

میرقصد. خوب هم میرقصد. نرم هم میرقصد. رفته وسط حلقه. یعنی نُرمش گویا اینست که عروس میرود وسط حلقه، یاروها دورش حلقه میزنند و دست میزنند و اینها. نُرمش اینست که به نوبت یکی از این حلقه با عروس افتخار کمرجنبانی می یابد. قدیمی ترین دوست من، آنچنان که مرسوم است و آنچنان که نُرمست رفته وسط حلقه میرقصد. لبخند هم بر لبش نشسته. خدا را شکر که لبخند هم بر لبش نشسته. یعنی که خوشحالست. این هم که من به یاد تمام کلوچه های پنجاه تومنی بوفه ی مدرسه ی داغون حجت بن الحسن بغض کرده ام ، به بذر کلاغ طبیعتن.

دوست آدم نباید ازدواج کند. ازدواج که کند، دیگر دوست شما نیست. ازدواج حال آدم را عوض میکند. باید عادت کنید به فرد جدیدی که نقشی از دوست خاطره های شما را دارد. میدانی بهناز؟ حقیقت من از ازدواج تو هم میترسم.  از ازدواج تو بیشتر از همه میترسم. با تمام تفاوتهای اساسی و بنیادینی که داریم، باز نمیدانم چرا از ازدواج تو بیشتر از همه میترسم.

آهنگ تمام میشود. همه به افتخار عروس خانوم و شاه داماد یک کف مرتب میزنند. من هم یک کف مرتب میزنم. به افتخار همه ی این هفده سال. به افتخار تمام خاطرات مشترک. به افتخار این زمان لعنتی،....که گذشت. 

   + شوکام ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()