لوسیتانیا

 

پیری - برخلاف حس های دیگر- کاملن حس مشخصی است. یعنی ازین لوس بازی های حس خاص و حس نامشخص و حس متفاوت و نمی توانم چه جوری بیانش کنمی و این جور اداها را ندارد. خیلی مشخص می آید سروقتتان. محکم کوبیده می شود توی صورتتان. یا شاید بدشانس تر باشید و جیغ بشود و بپیچد توی گوش هایتان. از این جیغ هایی که هرچقدر هم دراماتیک بخواهید با دست هایتان گوش ها را محکم بگیرید و این جور برنامه ها، ره به جایی نمی برد.

پیری یک همچین حال و اوضاعی دارد. خیلی مستقیم می آید سروقت آدم. بعد از آن، دیگر باید حواستان جمع باشد. دیگر مطمئناَ کلاسورتان نارنجی نخواهد بود. دیگر پیکسل اسمایلی به کوله پشتی تان نمی زنید. دیگر مدل کفشتان ریش ریش و وصله وصله نخواهد بود. بوتی نمی خرید که دو تا منگوله از جلویش آویزان باشد. حواستان هست کمتر دچار احساس بشوید. گریه هم باید که کمتر. دیگر باید حواستان باشد یک جور (لا ابالی گری) بالغانه ای نسبت به تمامی جریانات و وقایع اطراف داشته باشید. یک چیزی شبیه به این که سن من از این حرف ها گذشته است و فلان.

پیری مشخص است. بعد از آن، کم کم باید حواستان را جمع پست های وبلاگتان هم بکنید. مثلن حواستان باشد که دیگر چه موضوعاتی برای سن و سال شما سبک و یا زرد و یا خز و یا هر کوفت و زهرمار دیگری شده است.

پیری بد نیست البته. سکونی با خودش می آورد که آدمی را مجبور می کند یک جور سامان یافته ای دیگر جور خودش نباشد. به صورت سامان یافته ای سعی می کند شما را متین و آرام کند کم کم. می بینید کم کم در خانه...می بینید کم کم در خارج از خانه... می بینید کم کم حتا برای خود خود خودتان. جور دیگری که جور خودتان نیست شده اید. یک جوری که انگاری آدم از سنش حتا از خودش هم خجالت بکشد. آن قدر که دیگر رویش نشود تنها خاطره ی بکرش را - برای دلخوشی روزهای زهرماری اش هم که شده- در خلوت خودش پیش چشم بیاورد. یک جور شرم موقر است پیری. که انگار هر چقدر پیش می رود و می رود جلو شرم از بودنت را بیش تر می کند. برای همین است که هی می بینی کم کم خرده خرده دست و پایت را برمی چینی و در خودت جمع می شوی و می شوی یک گلوله و هی سر می خوری تا پایینِ پایینِ پایین.

   + شوکام ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()