لوسیتانیا

 

از بعد از تعطیلات باهار بود که تصمیم گرفتم فعلن باید روی اصالت متن، مجزا کار کنم. این که بگویم دارم وقت بیست و چهار ساله ام را می گذارم روی تعیین اصالت متن و این که واقعن کتابی که دستمان است اسماعیلی است یا ضداسماعیلی  و ما محصول سانسور اسماعیلی ها را به نام کتاب اسماعیلی دستمان گرفته ایم حالم را بهتر می کرد تا این که دست حیران پاچه حیران تهش بیایم بگویم که آقا جان، خرسوی من این را ننوشته است. (البت هنوز هم بر همین استوارم و خرسو ننوشته است.)

تصمیم گرفتم که کار را از همان بخش اول باید غیرتف مال انجام داد. نامه گرفتم و رفتم کتابخانه ی مجلس. ملک و مینوی دنبال نسخه. مادرنسخه گم است. یعنی توی خانه ی مردم است. باقی نسخه های خطی هم متاخرست و دردی دوا نمی کند. من شبیه دانشجوهای جدی و مثبت و فعال از این استاد به آن استاد پیگیری می کنم. خب، خب. خیلی هم بد نیست.

خب. خیلی هم بد نیست. یعنی بامزه است وقتی داری پیگیر بازی در میاوری و یعنی خیلی جدی هستی در کارت و فلان. بچه ی خل. به جای این ها باید سال دوم ارشد می بودی. من وقت هیچ روانکاوی را زیاد نمی گیرم. کافی است ببیند ادا درآوردن های شدید من به عنوان دانشجوی فعال مکش مرگ مای دایناسور، تمام برمی گردد به حس داغونی که از بیست و پنج سالگی و دانشجوی کارشناسی بودنم دارم. بعد سعی کند روی همین ها کار کند و مانور بدهد حل است. من خر می شوم.

من راحت خر می شوم. همیشه همین بوده. من یارغار پینوکیو بوده ام در همان شهربازی کذایی. دقیقن در همان تصویر می توانی مرا ببینی. همان جا که پینوکیو توی شهربازی در آب حوضچه مانندی گوش هایش را می بیند و دلش می ترکد. من همان جا ها با دمبم دارم ور می روم. من دلم دارد می ترکد. حالم خوب است ولی.

حالم خوب است، جدی. موهایم را تازه کوتاه کرده ام و اگر بشود دارم نفس می کشم. حالم خوب است و همچنان دست به ایمیلم خوب است که برای این و آن ایمیل بفرستم و تقاضای ارسال کپی نسخه از لندن را بدهم. بعدش ببینم که انگار میکروفیلمش جایی در انجمن ایرانشناسی فرانسه  توی همین تهران باشد و دل توی دلم نباشد تا فردا شود و زنگ بزنم پرس و جو کنم. من حالم خوب است. دارم حواس خودم را پرت می کنم.

دارم حواس خودم را پرت می کنم و گمانم نتیجه داده. من حواسم را پرت کرده ام و دارم از پله های کتابخانه ی مجلس و ملک بالا و پایین می روم و دغدغه ام تعیین اصالت متن یک کتاب کوچک اسماعیلی است که از قضا جدی هم گرفتمش. حواسم پرت است. مثل همان موقع ها که بهتان می گفتم تمام حواسم را می دهم به تصحیح بیت های دارای علامت سوال ناصرخرسو. آن موقع هم خوب بود. خوب حواس خودم را پرت می کردم و هیچ جا را نمی دیدم. باز هم همانست. باز هم پای خرسوی عزیز من وسط است. قرار نیست از ترس هایم بگویم که وقتی خرسو هم برایم تمام شود چه جور بخواهم حواس خودم را پرت کنم. فعلن همه چیز خوب و بامزه است.  

   + شوکام ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()