لوسیتانیا

 

داشتم فکر می کردم. نه. بنده (فکر) که نمی کنم. اگر فکر می کردم که اوضاعم بهتر از این ها بود. داشتم حرف می زدم. داشتم به خودم حرف می زدم. داشتم به خودم می گفتم تمام چیزهایی که ازشان دوری می کنی و برچسب کالت و تیپیکال بودن بهشان می زنی، تمامش از ترس هایت هست. ترس از هر چه که نداشته ای. ترسیدن از هر چه که داشته ای. وقتی به خودم این جور حرف ها را می زنم هزار و یک تصمیم خز و خیل می گیرم که به هیچ کدامشان عمل نمی کنم. به این ترم فکر می کنم که هر روزش دارم بیشتر از روز قبل فرو می روم توی دیوار. حواسم هست که پیر و کسل شده ام. گاهی اوقات کاملن دم بخت وارانه به این فکر می کنم که اوکیم با روالی که پیش گرفته ام و ده سال دیگر هم اوکی خواهم بود و پانزده سال دیگر؟ بعد فکر می کنم به کریسمس ایو سال آینده، به سردی هوا و به بوی دود و به ونک. و به عزایی که یحتمل در کریسمس ایو گرفته ام. فکر می کنم به کنکور کارشناسی ارشد و دق می کنم از ناراحتی و استرس این که بشود آنچه که نباید. دلم وسط این حرف زدن ها با خودم و این فکر کردن های - نه فکرِ - بی هوده، یاد چیزهایی می افتد که نباید. من هی سرش را گرم می کنم به ناصرخسرو. می گوید که عقش می گیرد دیگر. گفته ام باید بنشیند الگوهای نحوی دو نوشته را با هم مقایسه کند. تهش بگوید برای ناصرخسرو هست یا نه. عق می زند و می گوید به درک که باشد. و به درک که نباشد. و آخرش که چه؟ بغض می کنم که خب من که فکر کردن بلد نیستم. فکر می کنی چه کار دیگری از من بربیاید؟ می گویی احمق ترسو. و من گریه کنان می گویم توی تیپیکال حرف نزن. بعد می گویی دهن بین احمق. من هم گریه کنان می گویم باشد. می گویم هستم. می گویم من دهن بینم. همیشه هم ترس هایم را داشته ام. از هر چیزی که بود و از هر چیزی که نبود. کاری به کارم نداشته باشند فقط و بگذارند من آرام آرام بروم توی دیوار. بروم توی دیوار قایم شوم. این اوضاع مرا می کشد. مرا دق می دهد. این که نمی توانم هر روز بروم سراغ حداقل ده نفر و بهشان بگویم چقدر فیک و عوضیند و چقدر در جهت منافع خودشان سلحشوری به خرج می دهند. چقدر ایگوی لعنتی شان را عاشقانه پرستیده اند و باهاش همبستری داشته اند حتا. ای وای که باید بروم توی دیوار. بروم توی دیوار و رد گم کنم. گورم را.

   + شوکام ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()