لوسیتانیا

 

خب باشد. قبول. من هیچ وقت فکر نکردم تو "دکتر" می شوی. یا " مهندس" مثلن. حتا فکر نکردم می روی " فلسفه" می خوانی. یا مثلن " نقشه کشی". اما خب. اما خب آن وسط مسط ها می گفتم می تواند برود کار و دانش. می گفتم می تواند که برود کار و دانش و بعدش هم برود ازین دانشگاه های چه میدانم جامع علوم کاربردی. یک فوق دیپلم که می توانستی بگیری. که ازت برمی آمد.

بعد ناامیدمان کردی. ناامیدمان کردی هی. خسته بودم من. از بس که با روضه های مامان از خواب بیدار شده بودم. از بس که تمام نگرانی هایش را تزریق می کرد بهم. از بس که هی بهت تکست داده بودم کجایی. از بس که دعوایت کرده بودم. از بس که باهات کنار آمده بودم. از بس که هی قول داده بودی. از بس که به راه نیامده بودی.

جا نداشتم من. فکر می کنی آدم چقدر جا دارد؟ فکر می کنی نوجوانی لعنتی من چقدر شبیه به بقیه بوده؟ فکر می کنی کودکی ام چقدر؟ من دیگر جا نداشتم. العان هم جا ندارم. امسال را که نگو. امسال که نفسم را گرفت. باورم هم نمی شود هنوز که اینقدر اتفاق بد افتاد و قبحش این طور برایم ریخت که از من زَنجیدن هم برنیاید.

زَنجیدن برنیاید؟ چرا. از من زنجیدن برمی آمد. همیشه برآمده. حتا آن وقت که آمده بودم جلو. حتا آن وقت که پشت سرم قایم شده بودی. حتا همان شب. که آمده بودم جلو. که بغلت کرده بودم. که نگذاشته بودم. که فردایش امتحان بود. آواشناسی؟ زبان شناسی یا هر کوفت دیگر. مگر می شد تو این قدر بد باشی؟ من که این قدر دوستت داشته بودم.

باورم نمی شود. تمام سیزده به در را غر زده بودی. غر زده بودی و حتا دیدم که گریه هم کردی. که چرا ما جایی نمی رویم. بچه ی کوچک مسخره. تو که می نشستی گریه می کردی که چرا سیزده به در به قول خودت "شمال" نرفته ای، تو چطور توانستی این قدر بد باشی؟ این قدر پشت پا بزنی به همه چیز. این قدر دیوانگی ازت بربیاید. این قدر همه چیز را به فنا بدهی. 

خل بازی هایت. خل بازی هایت و بالاخره لعنت به خون. من که دوستت داشتم و من که این قدر دوستت داشتم. و تقصیر ما هم بود. ولی من به هر حال می دیدمت. می دیدم که دیپلمت را گرفته ای. می دیدم که هیچی هم که نه، یک فوق دیپلم داری حداقل. من و تو که اتاق هایمان هم به هم چسبیده بود. همه را سر کار گذاشتی. مرا بیشتر.

من هنوز بچگی هایت که یادم هست. یادم هست که سه ساعت توی راه پله ی خانه می نشستیم  با قرقره ی نخ ماهی می گرفتیم و صدایت در نمی آمد. من که یادم هست. یادم هست که از همان بچگی چسبیده بودی به خانه ی ما و اهل خانه ی خودتان رفتن نبودی. من که یادم هست همان اوایل آبان، نزدیک امتحان ریاضی اول راهنمایی آمده بودی خانه ی ما و بعد از آن دیگر هم خانه شده بودیم.

تقصیر ماست؟ تقصیر من است؟ تقصیر خودت؟ مادر و پدر لعنتی ات؟ نمی دانم. من که دیگر عقلم قد نمی دهد. من که امسال همه جوره سپر انداخته ام. من که دیگر عقلم به جایی نمی رسد. اما این را هم می دانم. می دانم که حداقل می توانستی دیپلم بگیری. حداقل فوق دیپلم می توانستی بگیری. حداقل می شد که این قدر برایت نترسم. می شد بدانم کجا داری نفس می کشی. می شد این قدر نگران اوضاع تیره ات نباشم. می شد کابوس هایم شب ها را به مزخرفی روزهایم نکنند. میشد دلم اینقدر برایت نگیرد. می شد نفسم راحت بیاید بالا و هی نترسم ازین که به کجا کشیده ای، کوچک لعنتی.

   + شوکام ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()