لوسیتانیا

 

ساعت نزدیک دوازده شب. که دلم درد میکند و اینها. بابا گفت ببردش دکتر سرمی چیزی بزند. من ککم نگزید. بله. من ککم هم نگزید. 

این بازی ها دیگر برای چیست؟ باشد. باشد. من حماقت کردم. که حتا تصور شما. باشد. من که معترفم. با این محیط آنهم! با این محیط. من که معترفم. به خدا معترفم.

برگشتند گفتند باید برود بیمارستان. گفتند آپاندیس. توقعاتی داری شما. من ککم هم نگزید. مامان هم که دوباره اشک ریخت و چشم و دماغش را قرمز کرد پوزخندم را دیدم. همان روبه رو. توی آینه.

من هم چه فکرهایی کرده بودم! چه فکرهایی کرده بودم؟ هیچی. هیچی. به خدا هیچی. من فقط توی ذهنم صحنه ها را تکرار کردم. بعد هم عادت کردم که تکرارشان کنم. من هیچ وقت خیال پردازی نکردم. من فقط توی ذهنم - توی این ذهن وامانده ام- شما را تکرار کردم. همین. وگرنه اختیار دارید، بنده که به این محیط معترفم!

گفتند شرایط سکته ی قلبی. بابا چهار صبح آمد گفت. ما داشتیم سحری میخوردیم. گفتند بستری باید باشد، تحت نظر. راستش اینست که من توی دلم حتا به درک هم حواله اش نکردم. آنی هم که برگشته گفته خون، خون را میکشد و خون غلیظ تر از آبست و اینها، به گور پدرش خندیده.

من پشیمان گذشته ام. یعنی مرا برگردانی نه ماه عقب، میبینی که میشوم همانی که هشتاد و نه بوده ام. همانی که بهار نود بوده ام. حالا که یک ماه گذشته، حالا که یکماهست خانه بوده ام، حالا معترفم به همینی که هست. حالا معترفم. دیگر تکرارت هم نمیکنم.

آخ که رگ پیدا نمیشده و سفید شده بوده و فلان. توقعاتی دارند از آدم. نمیدانند آدم ککش هم نمیگزد. بعدساعت سه شد گفتند ملاقات. گفتم نمیروم. بعد هم که مامان گفت بابا شاکی شده که نیامده اید و فلان، سگ شدم. مجبورم کردند یعنی. گفتم بابت کدام خاطره ی تلخی که از ما دریغ نکرده بلند شوم بیایم آنجا؟ نرفتم. بعد هم که مرخص شد هم نرفتم. بیخودی قیافه نگیر برای من. کودکی مرا پشت سرت نداشته ای، نوجوانی ام را هم. جوانی معظمم را هم! پس حرف نزن. حرف نزن و قیافه نگیر برای من.

من به هر آنچه که هست معترفم. دیگر شاید نگاهت هم نکنم حتا. تنها به خاطر باوری که پیدا کرده ام. به این که به هرچه که هست معترف شدم. به هر چه که گذشت هم معترف شدم. به آن دختر شش ساله که پشت در اتاق مانده بود، به مشت هایی که روی در کوبیده میشد، آن شب سوپ داشتیم. سر سفره ی شام آخر؟ 

سر کوچه؟ صدای توی کوچه؟ مغازه؟ آخ. مغازه نه. مغازه را نگو که اگر بخواهم حرف بزنم باید تا خود سوم مرداد نود و دو برایت حرف بزنم. شوخی که نیست. نوجوانی من بود بالاخره. نوجوانی من همانجا به گند کشیده شد و همین آدم له و لورده ای شدم که میبینی.

بیخودی نگو نوار قلب و سی سی یو و فلان. من بیست و دو سال خاطره دارم پشت سرم که توی گور هم برود هیچ مرگم نمیشود. سی سی یو که جای خودش دارد. چه توقعاتی داری از آدم. برچسب بزن به من. کینه ای مثلن. باشد. کینه ای. کدام یک از لحظه های تلخ بیست و دو ساله ی مرا که رفته بر می گردانی؟

چاقو و شب و چاقو و چاقو و دست من میلرزید و زخم دست من. زخم دست بابا. زخم دست خودش. من که باز راه افتاده بودم و قرص این یکی را میدادم و آب قند آن یکی را و تمام چاقو ها را قایم کردم آن شب. فردایش کنفرانس داشتم خیر سرم. استاد هم زد قهوه ای ام کرد...جلوی همه. آدم چقدر جا دارد؟

بله. این ها یعنی که بیست و دو سال که تا اینجای کار گذشت. من هم دیگر دیوانه بازی در نمی آورم. حالم خوبست. از اینکه پرده هایی که کشیده شده بود دور من، و فاصله انداخته بود بین من و محیط ، پاره شده اند، پاره پاره شده اند، رضایت دارم. دارم همه چیز را قورت میدهم بدون آنکه بیاورم بالا. دارم آرام آرام قورت میدهم و هضم میکنم. منتها تو. تو چرا هیچ وقت به من نگفتی که محیطم را در نظر بگیرم؟ آن موقع شاید اینقدر تا این جای کار اذیت نمیشدم. شاید اینقدر طول نمیکشید. شاید این قدر عذاب نمیکشیدم. باید به من میگفتی. نخواستی ناراحتم کنی مثلن؟ باید خودم به این کشف مهم دست می یازیدم؟ اشتباه کردی. من فقط بیشتر اذیت شدم. اذیت شدم. مثل همه ی این بیست و دو سال که گذشت.

 

 

   + شوکام ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()