لوسیتانیا

 

راستش اینست که اوضاع خیلی بی ریخت تر از این حرفهاست. من عربی بلد نیستم. عروض هم. بیان و بدیع هم. دستورزبان هم. بعدش این ها تمامش عمر طلب می کند و بنده آلردی همسن خر ملانصرالدینم. یعنی واقعن نمی شود. یعنی از دست من قرار نیست کاری بربیاید. فوقش می توانم دوستدار ادبیات  این مملکت باشم. بعد این دلگیر می کند آدم را. بیشتر از وقتی که فهمیدم انگشتانت هیچ هم کشیده نبوده. 

سنم زیاد شده و دلم می گیرد از این که می بینم این قدر زندگی ام تک بعدی شده که اگر ادبیات لعنتی را هم از من بگیرند، رسمن کوفت محض هم نیستم. آن موقع یک هیچ لخت بی هوده ام. یک هیچ لخت خیلی بی هوده. این کلافه ام می کند. این که 24 ساله می شوم و خلاصه شده ام در علاقه به رشته ای که می دانم، رسمن می کاهدم.

دارم کاسته می شوم. می بینم امید بسته ام به چیزی که قرار نیست بشود، به چیزی که مرحله ی ابتدایی اش هم از من برنمی آید.

   + شوکام ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()