لوسیتانیا

 

همه چیز خیلی بیهوده تر از بیهوده شد. یکهو ویرم گرفت ارشد بدهم. از بس که اعتماد به نفسم در حد بز گـــَر است. گفتم ببینم برای هزار سال نوری دیگر که می خواهم ارشد بدهم باید چه درسهایی را بیشتر بخوانم. البته مرض خالص بود. من عربی بلد نیستم. عروض هم. بیان و بدیعم هم می لنگد. روشن بود چه چیزهایی حالیم نمی شود.

روز کنکور. خوشحال و شاد و خندان با عاطفه رفتیم. خوشحال و شاد و خندانتر نشستیم سر جلسه. من وسطش شروع کردم شکلات خوردن. خب شبیه کنکور کارشناسی و این ها نبود اصلن. آزمایشی رفته بودم. من که هنوز رشته ی شماره ی دو را تمام نکرده ام.

 

خوشحال و شاد و خندان، رتبه ها اعلام شد. بعد وسوسه ی انتخاب رشته. بعد همه گفتند خری نزنی. بعد من می دانستم قبول نمی شوم. گفتم همین دو تا انتخاب را می کنم و تمام. من که آدم علامه و بهشتی نیستم. پس همان تهران و پژوهشگا، آن هم صرفن برای این که به خودم گفته باشم اکی!‌من انتخاب رشته کردم، قبول نشدم. که بعد ها هی ننشینم به جان خودم غر بزنم.

در اوج بیچارگی های اردی بهشت بود گمانم. در همکف رو به روی استاد ایستادم و تا آمدم باهاش مشورت کنم اشک هایم مثل بز اخوش ریخت پایین. گفتم زندگیم ثبات ندارد. نمی دانم انتخاب رشته کنم یا نه؟ گفت بزن پژوهشگا. خب زدم. اگر قرار بر خود دانشگاه مکش مرگ مای تهران نباشد، هزار سال دیگر هم باز می زنم پژوهشگا، بعد از تهران.

خب من خندیدم. با هار هار و قار قار انتخاب رشته کردم که قبول نمی شوم. امروز هم که تابا گفت قبول شده، باز هم خوشحال و شاد و خندان رفتم دنبال کارهایم و حتا چک هم نکردم. شب ولی باز ویرم گرفت که بروم سنجش. خب من انتخاب دوم را قبول شده ام. پژوهشگاه. ادبیات فارسی عزیزم. 

بله. می شود رفت. من باید از این یک سال باقی مانده ی کارشناسی ادبیات فارسی - که قصد داشتم به دو سال برسانمش-  انصراف بدهم مثلن. بعد بروم ارشد ادبیات بخوانم با همان مدرک رشته ی اول. خب. خب. از من بر نمی آید. یعنی از من بر می آید، از دلم نه.

خب. نروم؟! باشد. نمی روم. اما شاید دو سال محروم شوم. بعد آن موقع تا بیست و هفت سالگی باید مدرک کارشناسی دور گردنم بیندازم. بعدش هم معلوم نیست در چه اوضاع و احوال سیاهتر از این روزهایی بخواهم ارشد بدهم و همین را هم قبول بشوم یا نه. بعد هم دیگر چنین شرایطی نیست که خوش خوشان و درس نخوانده بی استرس بروم سر جلسه شکلات بخورم. آن موقع باید که مثل کنکور کارشناسیف‌ولو بیشتر، کام مبارک سرویس شود. آخ خود احمق و دیوانه. که خسته ام از این همه حماقت.

من یقیناَ بیمارم. این کارها از آدم عاقل بر نمی آید. خسته ام. از بس که هی خرابکاری کرده ام و هی دهنم صاف شده تا خاک بریزم روی کرده های خودم. من مریضم. یعنی، یک من ِ من ، به ضرس قاطع مریض است. من ِ دیگرم، دست حیران و پاچه حیران، افتاده دنبال آن یکی، روی پی پی هایی که کرده خاک می پاشد. من ِ بینابین می نشیند نگاه می کند فقط، هیچ کدام را هم نمی شناسد، هیچ کدامشان هم نیست هم. می گیرد وبلاگ آپ می کند. می نویسد تویش که "من مریضم".

   + شوکام ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()