لوسیتانیا

 

من بلد نیستم از خاطره های خوب هم بنویسم. نه این که نباشند، هستند اتفاقن. منتها من فقط بلدم نق و ناله کنم. 

یکیش همین نوزدهم فروردین، روز جشن فروردینگان مثلن. یک موجودی که دومیش یافت می نشود، روضه ی نوروز مرا این جا خوانده بود و برایم اوستا خرید، خیلی هم شیک و مجلسی به انضمام یک فال سعدی داد بهم، آن هم در حیاط دانشکده ی ادبیات. آقای رسولی هم که همان ور ها بود برایمان از باغچه گل چید و گفت: این هم عیدی شما.

 

آن یکیش، کتاب گشایش و رهایش خرسوی عزیز بود. من ایمیل داده بودم به انجمن اسماعیلیه و ازشان اطلاعات مربوط به نسخه های کتاب را خواسته بودم. آن ها هم خیلی مهربان و گوگول، بهم ایمیل دادند که رد کن بیاد آن آدرس بدمصبت را. کتاب رسید. دقیقن روز امتحان ناصر خرسو. و امان از ناصر خرسو.

بعدی اش...اوووممم. بعدی ندارد دیگر. خواستم همزمان هم برایتان مولودی بخوانم، هم شما یک بار به جای گریه و فین و اشک و آه، خوش خوشانتان بشود. هم این که بهتان پز بدهم که سوز به دمبتان!‌ بنده هم اوستا دارم هم گشایش و رهایش خرسو، اورجینال و از ناف لندن رسیده و مفت رسیده آن هم. 

ضمن این که به معاینه ببینید که من هم شبیه این مداح های بذری - دور از محضرم البت- ، صرفن تو کار مرثیه ام و مولودی هایم ، آن طوری در نمی آید که باید. (قس پست های ماه های اول وبلاگ اسبقم را که هعی!)

   + شوکام ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()