لوسیتانیا

 

از صبحش باز تلفن ها شروع شده بود. برای همین هم گفتم من دل نمی کنم بیایم فرودگاه. خانه بمانم خیالم راحت تر است، اگر که اتفاقی بیفتد. این روزها، تمامش، هی اتفاق می افتد. اتفاقات بد.

کسی هم نگفت بیا. اصلن قرار بر این بود که خانه خالی نماند. رفتند و من ماندم و میوه ها و شیرینی و یک عالم آب جوش. قوری لعنتی گم شده بود. مامان از چهل سال پیش دارد. ما بهش می گوییم " گل سرخی". یک سری گل صورتی وسطش کشیده اند. تازه بشقاب و کاسه و فلان هم دارد، ترشی خوری حتا. ما نداریم البته، توی جهیزیه ی دخترخاله ام دیدم.

مامان می گوید داشته، می پیچاند مرا احتمالن. مامان و خواهرش را با هم عروس کرده اند، بابت همین هم گویا جهیزیه شان چندان چنگی به دل نمی زده و مامانِ بابا یک حال اساسی سر لحاف مخمل یا کانسپتی نظیر همین بهشان داده است. این ها به من چه ربطی دارد؟ از صبح باز بنا را گذاشته اند به زنگ زدن و نکند بیایند توی کوچه.

قوری لعنتی آن پشت ها بود، یک جا شبیه پشت خورش خوری. تا آمدم بردارم زنگ تلفن و بعد از چهل سال، بالاخره قوری هم مرگ دارد. بعد زنگ در، بعد تمام رشته های چراغ های رنگی افتاده بود وسط کوچه جلوی در و لامپ ها خرد شده بودند و کوچه پر از خرده شیشه بود و تاریک بود و من چه کار کنم آخر. 

بوی اسپند بود و همسایه ی مان آمده بود دم در و باید برق را قطع می کردیم تا رشته های نصفه نیمه برق نداشته باشند، تا این وسط یکی را برق نگیرد و مصیبت دوتا شود. دو تا چرا؟ مصیبت برسد به هزار. برسد به هزار و جانمان را بگیرد و راحت شویم. برای همیشه راحت شویم.

کوچه تاریک بود و گفتند رسیدند. آتش اسپند خاموش شده بود. یک چیزی حدود ساعت یک شب. لبه ی لامپی که خرد شده بود پای بچه را برید و شنیدم که شماره چهار می گفت دعا کن که بد، بدتر نشود. دیدم که گریه می کنم و هی خواندم و اِن کَرِهَ النّاس* و منقل اسپند خاموش دور سر همه می چرخید... 

 

* ما شاء الله و ان کره الناس.

   + شوکام ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()