لوسیتانیا

 

یک کار ترجمه است که باید تمام شود، زیادست و تمام نمی شود. من بعد از امتحانات شروع کرده ام و روزی حداقل هشت ساعت زمان می برد و تمام نمی شود. موضوعش کثافت است، جمله ها کثافتند و من از تعطیلات کوفت هم حالیم نمی شود. دلخوشیم شده روزهای چهارشنبه ای که در دانشکده به شاهنامه می گذرد و هفت پیکر و کلیله. 

تمام نمی شود. من بیچاره شده ام. سرم درد می گیرد و از این که نمی توانم به جای " دست یافته اند" بنویسم " دست یازیده اند" دلم می گیرد،‌هی. دوست دارم سنایی بخوانم و خرسو و منوچهری، لعنتی. نمی توانم. دلم می سوزد. این تابستان نیست حتمن، تابستان که این جوری نمی شود. تابستان آدم دراز می کشد رو به روی کولر و هر کتابی که دوست دارد می خواند و به هیچ جایش هم نیست که تحت پوشش کمیته ی حاج آقا قرار دارد و پس فردا روزی اگر به سرش بزند برود آن طرف هاسرمایه که سهل است، کوفت هم ته جیبش نیست بدهد یک بلیط رفت بخرد، حتا.

تقصیر شماره پنج است. این فرصت مکش مرگ مای شغلی را او گیر آورد. بعد هم بهم گفت باید کار را تجربه کنی که دستت بیاید اگر مجرد بمانی، زندگیت اینجوری می گذرد. باید ببینی حاضر هستی کار کنی یا چی. مردشور ببرد. من می خواهم همین قبل رمضان ازدواج کنم. روزها تا ساعت یازده بخوابم و بعد بنشینم پای ماهواره خرم سلطان ببینم. حضوری فعال هم در آکادمی گوگوش داشته باشم، ضمنن.

بیخود لب و لوچه ی تان ورم نکند. بع له. دور و بر من این جوری هاست. دوستان دوران مدرسه هم که ازدواج کردند هم همینند. شما شوهر کرده، می روید سر خانه زندگیتان، تا ساعت یازده خوابیده و بعد ماهواره تماشا می کنید. بعد از چند سال هم بچه میزاید جهت تنوع. بعد سرتان کلن گرم می شود. دیگر یاد هر خواسته ی کوفتی چارسال پارسالی هم که داشته اید، نمی افتید. بع له.

یا هم مجرد می مانید. آن موقع از شدت غنی بودن فرهنگ، پاتک کانون گرم این است که هی بهتان بگوید برو پی کارت، ما صرفن زائیدیمت که دور هم باشیم حرص بخوریم. شریک غم ها هم باشی، ضمن این که پاسوز نفهمی ها و بی تدبیری های ما هم بشوی. حالا دیگر چروک خورده ای، برو سر خانه زندگیت. پدافند شما در این حالت کار کردن است که یعنی ما هم بع له و جرات دارید کوچکترین منتی بر ما بگذارید و فلان.

و این گونه است که دو راهی یا کار یا خواب پلاس ماهواره مقابل شما قد علم می کند. شما در ابتدا کار را انتخاب می کنید. بعد به کار پرداخته و تابستانتان به گاو می رود. نمی توانید کتاب بخوانید. سرتان مداوم درد می کند. چشمتان هموار سرخست و سوخته. دمبتان هم. 

درستش این است که بار اول و آخرتان باشد و بروید سراغ خواب و ماهواره. آماده باشید که همین روزهاست برایتان کارت دعوت بفرستم. 

   + شوکام ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()