لوسیتانیا

 

حضرت استاد امروز بالاخره جواب ایمیلم را داد. من باید داستان خسرو و شیرین فردوسی را به نثر دربیاورم. سوال کرده بودم که اگر می شود بی خیال نثر کردن قسمت تخت طاقدیس و باربد و فلان بشم. خیلی شیک پاسخ داده اند که با توجه به حجم، اشاره ای بکنید. خب. توی زندگی نباید به من بگویند به چیزی (اشاره کنم) و بگذرم. یا من باید بنشینم سیر تا پیازش را برایتان رو کنم یا کلن بی خیال شوم. اشاره از من بر نمی آید. هیچ حال ندارم برای این کار. مثلن بگویم خسروف‌در ابتدا شیرین را خیلی داف طور کانسیدر کرده و بعدن می گوید ما صرفن جاست فرند بودیم و حالا می خواهم بروم روم، مریم را بگیرم. برو پی کارت. حرص می خورم بعدش بیایم تعریف کنم که شیرین هم صبر می کندیک وقتی شیکان پیکان کند، بیاید لباس عنابی بژوشد جلوی راه خسرو گریه کند که خاک تو سر بی معرفتت کنن و فلان! و الخ. می دانی؟ با یکی مثل فردوسی از این بازی ها نمی شود. شاهنامه را باید به نظم خواند. فقط.

گندم بزنه که خسرو و شیرین خار شده اند افتاده اند در موزه ی من. باید برای درس مزخرف معانی و بیان دو، خسرو و شیرین نظامی را بگردم، انواع تشبیه و استعاره اش را مشخص کنم. مجاز و کنایه هم. مرا بیا بکش. متنفرم از این کار و نکرده ام هنوز.

   + شوکام ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()