لوسیتانیا

 

ساعت دارد می شود سه ی صبح. سه ی صبح سه شنبه بیست و ششم دی ماه. من کانه بوف نشسته ام دارم زیتون می خورم و تاریخ جهانگشا را سبک شناسی می کنم. پنجاه و نه درصد اسامی جمعش، جمع مکسر است. یک دلیلش بابت رعایت سجع. (ب) تاکید قبل از افعال گذشته ی ساده به نسبت متون گذشته کمتر دارد و در نمونه ای که من دارم بررسی می کنم مجهول دیده نمی شود. تشبیهاتش را می توان بر اساس روایت شناسیِ شناختی ناشی از تجربه ها دانست و ربطش داد  به زمینه ی تاریخی تالیف آن، یعنی حمله ی مغول. نظیر این تشبیهات در بوستان سعدی عزیز هم بود، باب پنجم، آن هم حمله ی مغول و مراودات سعدی و برادران جوینی. ادبیات عزیز من. ادبیات قشنگ و دوست داشتنی. تاریخ جهانگشای سخت و وحشتناک و این هم دوست داشتنی. 

چهارشنبه در یک ساعت دو تا امتحان در دو دانشکده ی متفاوت. من هنوز دارم کار سبک شناسی ام را انجام می دهم و نرفتم سراغشان. بالاخره فردا هم می آید. بالاخره فردا هم تمام می شود. سبک شناسی تاریخ جهانگشا هم.

باید مقاله هم تحویل بدهم، ننوشته ام هنوز و فرصتی نیست اصلن. راجع به ترجمه ی میرزاحبیب از سرگذشت حاجی بابای اصفهانی جیمز موریه. تا پاییز امسال نخوانده بودمش. حالا باید مقاله اش کنم. حالا می خواهم قلم میرزاحبیب را ربط بدهم به این که به عنوان کسی که عبید چاپ کرده، لابد تحت تاثیرش هم بوده. این که می گویند قلم میرزاحبیب ادامه سعدی ِ گلستان است را می گویم نه. می خواهم بگویم قلم میرزاحبیب ادامه ی عبید است، حالا اگر می گویند عبید ادامه ی سعدی است، باشد. باشد، قبول. اما میرزاحبیب ادامه ی عبید است و شما را به خدا نگویید ادامه ی قائم مقام که باید بزنم توی سر خودم. 

وحشتناک ترین امتحانم هنوز مانده و آخری است و لعنتی است و سه جلد تاریخ ادبیات صفاست و من سرش زنده نمانم احتمالن. آن هم می گذرد. آن هم تمام می شود. مگر نه؟

ساعت سه و پنج دقیقه است. لعنتی، زمان. زمان لعنتی آدم را بیچاره می کند. این روزها این قدر هی تند و تند گذشته و برداشته و برده و رفته که من ترسیده ام. از تک تک لحظاتم ترسیده ام. گاهن می خواهم برگردم. برگردم سال دوم دانشگا مثلن، برگردم با هم توی بوفه مونوپلی بازی کنیم. بعد از امتحان برز برویم پارک دوستان و باران بیاید و زیر آلاچیق. برویم نیاوران. همان جا که سال اول رفتیم و برگر ذغالی خوردیم و آن پارک مثلن. اسمش چی بود؟ برویم آنجا مثلن. سر کلاس مریم باشیم و قربان جماعت ذکور برود و من برگردم عقب دو تایی با هم نیشمان باز شود. آخ. زمان لعنتی. پیر شدیم تمام مان. نگو که نه.

پیر شدیم و بزرگ شدیم و من نوعی که هیچ. من نوعی که هیچ و هی باید برگردم به عقب نگاه کنم و هی باید امتحان بدهم و هی مشق و هی مقاله و هی خودکشانی از نوع کارشناسی. من می ترسم. از این که زمان بگذرد می ترسم. باید در ترم پیش رو یک روزی زمان از حرکت بایستد. می خواهم دیگر نروم جلوتر. تا همین جا بس است. به خدا. به خدا که بس است.

پ.ن:

بیشتر بابت ترسم از گذر زمان این روزانه نویسی را ثبت میکنم. دفتر خاطرات ندارم خب. یکی برایم بخرید. ازین هایی که عکس قو و فلان دارد، یا پیانو و گل سرخ و خودنویس!

   + شوکام ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()