لوسیتانیا

 

یکجورهایی میشود گفت که بیست روز گذشته از پایان امتحانات. بیست و سه چهار روز یعنی.  رفته ام فرمانفرما، هفته ی پیش، عهد عتیق و عهد جدید را که چاپش برای سال 1920 یا 1930 هست را امانت گرفته ام و هی نشان ماما میدهم و آقای حاج آقا، که کتابم از شما بزرگترست.

این باران سوررئال عجیب دیشب و امروز ... هیچی. فقط خواستم بگم این بارون عجیب دوست داشتنی. شما هم میروید زیر باران. نه؟ 

یک کتابی هم هست، تاریخ هنر گامبریچ. من برای سرکار خود عزیزم بعنوان عیدی خریدم. اسکیپ دیگرم، به غیر از سالاد درست کردن های دو ساعته ام، اینست که بنشینم با دقت یادداشت بردارم که برای بین النهرینی ها تقارن در نقاشی بسی مهم بوده و مصری ها موقع کشیدن نقاشی بیشتر از اینکه به زاویه ی دید و اینکه چه چیزهایی رو میتونن ببینند وقعی بنهند، بیشتر به اونچه از موضوع نقاشی (میدونستن) توجه میکردن. برای همینه که  ممکنه تو نقاشی هاشون، یک چشم کامل رو تو یه چهره ی از نیم رخ میبینی. 

برخلاف تعطیلات منحوس بهاره، که داشتم خل میشدم رسمن، به خانه چسبیده ام و روزی شش وعده چای میریزم. - و اوکیم با روزمرگی نابم- و  - نمی خواهم بروم دانشگا- و - واقعن دلم نمیخواهد بروم دانشگا، حتتا دانشکده ی عزیز شماره ی دو-.  اذیت میشوم. نمیخواهم بروم دیگر.

حالا که بچه ها همگی شان کارشناسی را تمام کرده اند، دیگر نمیتوانم در هیئت دانشجوی تازه سال سومی بروم خاقانی و نظامی و صائب بخوانم. ته کشیده ام یکجورهایی. حس و حالش را ندارم دیگر.

پ.ن:

ضمن آنکه از خودم هم متاسفم!

   + شوکام ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()