لوسیتانیا

 

اصولن من گند های شگرف زندگیمو بعد از باز کردن حافظ میزنم. من قصد داشتم خودم را هل بدهم بروم یک شش ماهی، یک سالی نباشم. دل ِ لعنتی ِ واماندۀ من هی خودش را به در و دیوار می کوبید که بماند. ابله می خواست نرود. من هی هر شب گریه می کردم و هر شب مخ این و آن را می گذاشتم توی فرغون و  با مشتِ عقلم محکم می زدم توی دهان دلم؛ محکم می زدم توی دهان دلم که وامانده خفه شود و مدارکم را دادم ترجمه و فرستادم. 

بابا راضی نمی شد. می گفت "تو چرا به بقیۀ دخترهای فامیل نگاه نمی کنی؟". بقیۀ دخترهای فامیل همگی شوهر کرده بودند و من رویم را سفت کردم و گفتم شما که همیشه نمی توانید ساپورتم کنید. شبش باز دلم گریه کرد که می میرد اگر برود و من بهش گفتم خفه شود.

شب قبل از روزی که نتیجه اعلام شود ویرم گرفت حافظ باز کنم. عدل شاه بیتش این بود:

هشدار که گر وسوسۀ عقل کنی گوش     آدم صفت از روضۀ رضوان به در آیی

خب. من؟ من ِ احمق؟! صبح فردایش اینباکسم را چک کردم دیدم بورس شمارۀ دو را برده ام. جواب نوشتم که دست شما درد نکند. نمی توانم بیایم. حافظ گفته بود. خب بله. مردشور آن روضۀ رضوان ِ دلی ِ آدم را که ببرد. مردشور مرا هم ببرد. که آدم نشدم. که باز حافظ باز کردم.

این همه قصه تعریف کردم که بگویم همین تازگی ها باز هم در حالیکه اوضاع را داشتم کم کم برقرار می کردم باز دست لعنتی ام رفت سراغ حافظ و باز کردم و آمد:

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد    زدم این فال و گذشت اختر و کار حاصل شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود   عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

الخ!

بله. بله. من وا دادم. وا دادم باز. خر ِ حافظ شدم باز. مردشورم را ببرند که میدانم باز هم همینم! بعضی ها آمده اند که خر باشند، خر زندگی کنند و خر بمیرند. من در آن مجموعۀ لایتناهی قرار دارم، بدون شک. 

   + شوکام ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()