لوسیتانیا

 

لابد باید خوش به حالم بشود. لابد العان باید خوش خوشانم باشد. ناهید داشت تعریف نوشته هایم را به حبیب می کرد و حبیب به ناهید. حبیب به ناهید گفت که نوشته ام را خوانده و نمی دانید چقدر لذت برده. ناهید گفت قصه هایت؟ گفتم نه. گفتم آن ها پست های وبلاگم بود. گفتم آن چیز دیگری بود، به جای امتحان. ناهید به حبیب باز از روایت هزار و سیصد و بیستی گفت و صادق هدایت. لعنت به صادق هدایت. همین که اسمش آمد دلم گرفت. باید خوش به حالم میشد. باید خوش به حالم بشود. نه؟

در تمام مدت عین آدم های شرمگین ِ خجول، لبخندهای معصومانه ى مکش مرگ مایی می زدم و هی می گفتم که لطف دارند و نظر لطفشان است و فلان! اما دلم گرفته بود. کلن هر چیزی که مرا یاد صادق هدایت بیندازد، هرچیز...  و این روزها همه چیز. هدیه ی فرشته برای تولدم، شمع را که روشن می کنم، می شود خود فضای داستان ِ آخرین لبخند صادق هدایت و آینه های آبی و آینه های قرمز و اشک های من.

باید خوش به حالم میشد. نه؟ باید یک رضایتی مرا می گرفت. که حداقل دو تا از استاد هایم که نظرشان برایم مهم است، که دوست دارم تاییدشان را گرفته باشم تحسینم کنند. بگویند که لذت برده اند و خب. آدم اگر آدم باشد خوش به حالش می شود. کیف می کند اصلن. من ِ خر نه. این اسم صادق هدایت. صادق هدایت چایکوفسکی گوش می کرده زیاد. فکر می کنی من هی سوانِ چایکوفسکی را گوش می دهم؟ فکر کردی احمقم؟ احمقم.

من یک مرضی گرفتم. ازین مرض هایی که فکر می کنند اگر هی روضه بخوانند و شب چهل باشند یعنی که جدی حالشان بد است!‌شما را به خدا توجه بفرمایید بهشان!‌از این دردها گرفته ام و یادم رفته که باید خوش خوشانم هم بشود و بشکن بزنم حتا. باشد. من یادم نرفته. اما اسم هدایت را نیاورید. هدایت مرا پرت می کند عقب. از آنجا باز هم عقب تر. هی عقب تر. هدایت مرا می برد ته ِ دره. نوشته هایش نه. حسی که وقتی اسمش می آید می افتد به جانم. 

یک مدت را باید بنشینم برای خودم. توی همین اتاقم. گلیم ببافم با رنگ های سرمه ای و زرشکی و سبز. سبز تیره و گاهی نارنجی. خیلی کم نارنجی.شاید هم نه. شاید زرد بردارم به جای نارنجی. تمام که بشود می دهم به تو رویا. خودت برایش باید یک خاطره بسازی. گلیم و خاطره اش برای خود ِخودت رویا. به شرطی که تو هم اسم هدایت را نیاوری هیچ وقت. پرت می شوم . 

   + شوکام ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()