لوسیتانیا

 

در راستای چگونه با پسر نوجوان خود رفتار کنیم هفته ای سه چهار شب یا بیشتر میرویم حیاط. اینجوری است که آتش روشن میکند و میآید میگوید که برویم. من هم در حالیکه یک فروند نامه ی باستان انداخته ام دور گردنم میگویم نه و درس دارم. بعدش که قهر میکند، در راستای چگونه با فرزند نوجوان خود رفتار کنیم، در حالیکه همچنان نامه ی باستان آویزان گردنم است و دارم به این فکر میکنم که طبیعتن خواندن این به اصطلاح شرح شاهنامه، هزار بار از خود شاهنامه کلمات قوقول میرزایی بیشتر دارد میروم دنبالش حیاط.

بعد من میگویم این آتش روشن کردن ها یعنی که چه. میگوید ببخشید که هر هفته میرویم جاده چالوس گردش. من خنده ام میگیرد بیشتر. یک مدتست بیشتر خنده ام میگیرد. یک پیری خوبی، به همراه حس صاحب عصا و دندان بودن یک مدتست که آمده. باعث میشود که بیشتر خنده ام بگیرد. 

بعد میگوید ذغال گذاشته. میگوید قلیون. امشب نعناع و هلو. من میگویم هلو و نعناع؟ میگویدنه، نعناع و هلو. بعد من با خودم میگویم زه و احسنت بر این محیط! بر این اطراف! بر این دور و بر! تابستان خود را چگونه گذراندید؟ رفتیم در راستای چگونه با نوجوان خود رفتار کنیم راه به راه قلیان کشیدیم. 

بله. هزار الله اکبر بر این محیط. بر این فضای فرهیخته. بعدش فکر میکنم که در راستای رفتار با نوجوان خود، باید برایش از سال تحصیلی پیش رو و درس و مطالعه صحبت کنم و اینکه باید برود کلاس زبان. بنده همچنان در پی آوردن براعت استهلال میباشم که حساب کار را معلوم کنم، میگوید میخواهد موهایش را هم رنگ کند.

باز در راستای چگونه با نوجوان خود رفتار کنیم بهش نمیگویم خیلی غلط میخوری. سعی میکنم ادای این عمه های خونسرد و درست و نرمال را در آورده، با لحنی باد بر ما صادر نفرماییدی میگویم الان وقتش نیست. باشد بیست و یکی، دو سالت بشود، بعد. و با خودم فکر میکنم تا آن موقع به حق پنج تن بنده اثاث کشی کرده ام به سوئیت سی متری عزیزم و آن موقع هر کار خواست بکند.

میگوید پس موهایم را بلند کنم ببافم. میگویم بله. تو رو خدا بیا دامن مرا هم بپوش. میگوید فکر کردی مثل تو ام؟ گفتم نه. گفتم البته که نه. بنده گوسفند لالم، شما هزار ماشاءالله برای خودت بچه گاوی شده ای.

گفت خیلی زاخاری. بعد من گمان کردم لابد زاخار یک چیزی باشد شبیه ضایع و داهاتی. گفتم نه. گفتم اینکه میگویم موهایت را نبافی بابت اینست که با سیستم ما جور در نمیاید. بعد نگاهم می افتد به نامه ی باستان. میگویم سیستم نه. با سامانه ی ما جور در نمیاید که تو موهایت را بلند کنی  رنگ کنی ببافی و بعدش من با چادر راه بروم کنارت. 

گفت حالا کی خواست با تو راه برود. بز هم با تو راه نمیرود. دیدم اینجای کار را درست میگوید. داشتم فکر میکردم خب حالا تا اینجا که خیلی بحثمان با پیشرفت همراه بوده و کلی گشایش حاصل شده خیر سرم، باقیش را چگونه در راستای رفتار با نوجوان خود قدم بردارم که گوشی اش زنگ میخورد. یک شخصی گویا بنام پریسا. گوشی اش را برمیدارد و نگاهم میکند: میشه پاشی بری؟ میخوام حرف بزنم.

در اینجا یک فروند آبگرمکن خراب که بنده باشم با کلی جلال و جبروت و ابهت از جا برخاسته، خرسند از اینکه در راستای چگونه با نوجوان خود رفتار کنیم یک ساعت از وقت خود را به گاو دادم ام میروم سراغ نامه ی باستان و سعی میکنم عادت کنم که هر جا نوشته ساستار یعنی دیکتاتور و آبخوسته هم یعنی جزیره. بغبانو هم یعنی ایزدبانو یا یک همچین چیزی. بز هم این کتاب را اینجوری نمیخواند. میدانم. زاخار!

   + شوکام ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()