لوسیتانیا

 

دَعکِ مِنه.

   + شوکام ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

مصاحبه ای تلفنی است برای کار. یارو در حین پرسیدن سوالات بسیار پایه ای از قبیل آدرس و تحصیلات و سابقه می فرماد چادری نیستین که ایشالا؟

بنده با دهان غارباز: مگه فرقی می کنه؟

یارو : خب می دونین؟ می خوایم طرز "فکرمون" نزدیک به هم باشه. جالب هم نیست خانم با چادر مشکی بنشینند پشت میز.

بع له دیگه. همین هست و اینها. دیگر توقع دارید آدم پفیوز شاخ و دم داشته باشد مگر؟!

 

پ. ن:

+ بعد مثلن اگه اینجانب با چادر مشکی بنشینم روی میز قضیه حلست دیگر؟

+ بعد من فک می کردم فقط استادامون داف پسندن.

+ با توجه به این جریانات، آقایون با مغزشون فکر می کنند یا احیانن جای دیگه؟

+ العان من خیلی شبیه یه چادری دماغ سوخته نوشتم؟

+ حق دارم خب!

   + شوکام ; ٦:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دقیقن از یکم مهر هشتاد و هفت شروع شد. روز اول را یادم هست هنوز. دانشکده زبان های یبس لعنتی که هیچ وقت نتوانستم دوستش داشته باشم. که هنوز که هنوز است، هربار مجبور می شوم بروم آنجا، حس آن هایی را دارم که بایستی در خود محلی که - لابد به عنف- بهشان تجاوز شده حضور پیدا کنند و همه چیز بیاید جلوی چشمشان.

این هفت سال به کارشناسی گذشت، که بنده معترفم از هشتاد و نه به این طرف یک سره به خرخوانی محض گذشته و همین. حالا، فردا، بالاخره آخرین امتحان کارشناسی است. و آیرونیکش این جاست که باز هم امتحان زبان است و برایش باید بروم دانشکده زبان یبس لعنتی، آن جا امتحان بدهم و نمره را بیندازم دور گردنم و بیاورم دانشکده ی شماره ی دو.

یکشنبه ثبت نام ارشد است. خر ملانصرالدین، نواده ی جرجیس بزرگ، شتر اعظم، بالاخره در بیس شیش سالگی که مردم سال دوم دکترا هستند دارد می رود ارشد تازه ثبت نام کند. دارم فکر می کنم به این هفت سال کارشناسی عزیزم. می دانم ارشد هیچ کانسپت قشنگی نیست. می دانم همه چیز به کارشناسی بود که گذشت. حس کسی را دارم که بعد از هفت سال می تواند تا روزی که بهش تجاوز شد برگردد عقب، و لابد که بدون مکث یک بار دیگر همه چیز را تعریف کند. و تمام این ها را مدیون ریکاوری  ناب همین سه چهار سال اخیر است.

   + شوکام ; ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

 

خاصیت شب های شهریور است. هر شب شهریوری که ماه تویش شبیه سیب زمینی پخته چسبیده به آسمان و بوی بهارنارنج و چای این عطر قدیمی که هی پرتم کند عقب. که یادم می آید مثلن می توانستم برایت این را هزار بار بگذارم روی تکرار، و از یک کاسه کردن داوود و بثشبع و سامسون و دیلیلا(ه) به این همه دل نشینی و ممتعی برایت بگویم و با شوق احمق سلیمم بگویم که چقدر باور به این که There's a blaze of light In every word خوش وقتی می طلبد و چقدر بابتش باید سپاس گزار بود. صابون این را هم به تنم مالیده بودم که تمام مدت لبت را گاز بگیری که خنده ات لالم نکند و با این حال، آخرش از دستت در برود و  سنتیمنتالیسم شدیدم را بکوبی تو صورتم . کل داستان احمقانه بود. در عددها و دو دو تا چهارتا کردن ها و به اصطلاح خودت منطقی بودن هایت و دوباره عددها و جمع و ضرب هایی که برایت گشایش بود و تفریقی که تو را می کاست، این باور ها نمی گنجید. به صورت احمقانه ی منطقیانه ای فقط می توانستی در زندگی قالبی ات دامنه ای از آیتم های مانیفست ها را بر خودت اپلای کنی و جز این نه. از تو که بر نمی آمد با نقش بهار فرش بتوانی پرواز کنی به تمام گزاره های تصویری پررنگ نقش، آن وقت، کجا می توانستی بفهمی این که آمدن پاییز جای تبریک دارد، اصلن یعنی که چه.

   + شوکام ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

شب بود و موهبت باران و رعد های غریب آسمان، که در گوش من می خواند هاله لویا،

و اشک هایم بالاخره برگشت،

که فتوح و گشایش،

که باران و اشک

و یک عالم هاله لویا،

که دیدم همه چیز خوبست و بایست لال شوم و صرفن هاله لویا. چیزی نخواهم دیگر اصلن. 

   + شوکام ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

سرم را کج کردم تا خوب بتوانم نگاهش کنم. پرسیدم، این درخت انار، همانی که بیرون است، العان چند سالست که هست؟گفت چهل و سه . باز پرسیدم کاشتنش داستان خاصی داشته؟ گفت که نه.

بعدتر بهار بهم خندید که مثلن توقع داشته ای فروزانفر کاشته باشدش؟ بعد دیدم که انگار، آن تو تو های اَبَر سنتیمنتال دلم واقعن همچین توقعی داشته ام. آن تو تو های اَبَر سنتیمنتال دلم واقعن نمی توانست بپذیرد که درخت "انار" همین طور خود به خودی و بی هیچ داستان نوستالژیک من پسندی بتواند رو به روی دانشکده ادبیات عزیز من قد بکشد و برود بالا و انار هم بدهد، تازه. دیدم دلِ اَبَر سنتیمنتال وامانده ی من برای هر بارانی در ادبیات هم به دنبال دلیل و شان نزول می گردد. این که دیگر جای خود دارد. این که دیگر انار است. درخت انار، آخر.

همین طوری ها نمی شود شما جانک ها. همین طوری ها نمی شود. این درخت انار داستان دارد. بی خودی نمی شود. شاید داستانش چیزی باشد مثل همین گل های شمعدانی قرمز توی حیاط، که بعد های بعد، اگر من و آقای رسولی بودیم که هیچ، وگرنه هیچ کس داستان بودنشان را نمی داند.

   + شوکام ; ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

شدم زیر سنگ زمانه سحیقا. انگار کن هسته ی انبه را کرده باشند توی حلقت بعد بگویند نفس بکش. راحتم نیست. این جور اوقات فقط گریه می تواند هسته ی انبه را از حلقومت بکشد بیرون، که این جور وقت ها گریه قهر می کند و می رود حج و پیدایش نمی شود. من بر سر  ربع و اطلال و دمن نشسته ام هاج و واج، با هسته ی انبه در گلو، سردرد شدید و دارم نگاه می کنم به گرد و خاک کاروان اشک هایی که هی از من دور و دور تر می شود. شما که نمی دانی، - ولیکن که- شدم زیر سنگ زمانه سحیقا.*

 

* جرح منوچهری.

   + شوکام ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

تو همین زندگی قبلیم، یک عالم با هم رفته بودیم کافه ی شکوفه ی نو. بعدها هم که شنیدیم پری بلنده و شهلا آبادانی را اعدام کرده اند، کلی هم افسوس خورده بودیم.

   + شوکام ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد