بقّال ِ خَرزَویل

دوازدهم محرم از قزوین برفتم و از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند. من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود وارد شدیم. زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه دررفت تا چیزی از بقال بخرد، یکی گفت: چه می‌خواهی بقال منم. گفت: هرچه باشد ما را شاید، که غریبیم و برگذر. و چندانکه از ماکولات برشمرد، گفت: ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال خرزویل است. (سفرنامه ی ناصرخسرو)

 

بی یلدا تر از تو

   + شوکام ; ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

خوبیش این است که مثل سال پیش نشده، که کللن خودم را ول کرده باشم. افسار خودم را همچین، کج دار و مریز طور چسبیده ام. حالم که خراب میشود میروم یک عالمه ویکی هاو می خوانم ببینم چه راهکاری داده. خب بله، راهکار مفت بز نمیرزد. خب نیرزد، راستش مهم نیست خیلی. آدم احمق مازوخیست اگر با ویکی هاو قرار بود کارش راه بیفتد که دنیا اینقدر پر نبود از احمقای مازوخیست وقتی در برهه ای از زمان افسرده شده باشید، در برهه ای طولانی، ممتد، یا اگر کللن افسرده خو باشید، بعد از یک مدت دستتان می آید که در احوال خود دقیق نشوید. یک جور بی در کجایی است؛ با همین فرمان بی در کجایی می روید جلو و میدانید هیچ وقت از خودتان نپرسید خوبی یا چی؟ بله؛ هیچ وقت از خودتان نمی پرسید خوبی یا چی، راجع به برنامه ها ، آینده و تموم سو وات های زندگی هم صحبت کردن ممنوع است؛ هم با خودتان و هم با بقیه. یک جور زندگی کردن پوسته ای است این، در سطح می مانید، و رفتن به کنه هر چیز زندگی بذریتان حرام است. همین فرمان بی در کجایی را بگیرید و بروید جلو لطفن. همین فرمان را گرفته ام که حالم مثل سال گذشته نیست. برای همین به نسبت پاییز گذشته بهترم. منزوی تر شده ام و بی رگ تر. خوابم هزار بار بیشتر شده و برای همین روزها هم زودتر می گذرند. گاهی کتابکی می خوانم و همان هم نه؛ قبلن ها استرسی بود که آن هم شاید دیگر نه. خلاصه، بعد از بیست و هفت سال به ( بیا به خودم کاری نداشته باشم) جای خوبی از زندگی رسیده ام که دستاوردیست برای خودش

   + شوکام ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

قرار بود خانه بمانم. حوالی یازده بیدار شدم و دیدم که هوا سنگین. افتادم به گریه. یکی دوساعت گذشته بود یا نه، خودم را دیدم که نشسته بود توی تاکسی و هنوز اشک می ریخت که برود بنشیند رو به رو فردوسی عزیز. نشسته باشد در حیاط که باد بیاید و برگها را به بازی بگیرد و ببیند که سه درخت عزیزش کم کم برگ ها را می دهند دست باد و چه کارهند از این ؛ و پاییز ، این پاییز پر از بوی مرگ ، برود که به اوج برسد. نشسته بودم تمام وقت در حیاط. باد و بعد با ران و بعد باد و رعدی که برق چندانی نداشت و همین و تمام. حالا مثلن خیالم راحت است که مثل پاییز ملعون گذشته، حسرت برگریز به دلم نمی ماند. بیا همین را بسنده باشم دیگر. مردم از خواستن هایی که به داشتن نرسید

   + شوکام ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

بهرحال رفتار پربسامد معنادارست

   + شوکام ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

می خواهم بروم روستایی حوالی شمال غرب پر از کوه و آب و هی فرش ببافم. قالیچه های کوچک رنگی.

   + شوکام ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

از خوبی پایان تعطیلات اینه که به مرحله ای از به کفشم بودگی میرسید که بفرمایید شام را هم دنبال میکنید . بع له.

   + شوکام ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

و اعتقاد دگمانه دارد که پاییز با سپتامبر شروع میشود

   + شوکام ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

این جماعتی که از آدم میپرسن خب هابی دیگری نداری واقعن فکر نمی کنن خود لعنت شده ی ادم لابد به فکرش رسیده بگرده دنبال هابی دیگه و پیدا نکرده و شده همین کوفت مفلوک جلو روشون؟

   + شوکام ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد